خبرى ديگر رسيد كه خداوند شر كفار را مرتفع نموده و آنان باز گشتهاند . عبد الرحمان عزم آن كرد كه سپاه خود باز گرداند . عمروس مردم شهر را گفت : اكنون صواب آن است كه به ديدار عبد الرحمان برويم و از او سپاس گوئيم و اگر آنان نيايند او خود به تنهائى خواهد رفت . مردم پذيرفتند و جمعى از وجوه شهر به ديدار امير زاده رفتند . عبد الرحمان آنان را گرامى داشت . چون عمروس و وجوه مردم شهر به نزد عبد الرحمان آمدند ، خادم حكم نامهء او را چنان كه كس ندانست در دست عمروس نهاد و در آن نامه آمده بود كه با مردم طليطله چه كند .
آنگاه عروس از مردم خواست كه عبد الرحمان را به شهر دعوت كنند تا او و سپاهيانش قدرت رزمى آنان را بنگرند ، مردم پذيرفتند . عمروس امير زاده را به سراى خود در آورد و مردم به سلام او آمدند .
عمروس روز ديگر چنان شايع ساخت كه امير زاده عبد الرحمان مىخواهد سورى بزرگ بر پا كند و همهء مردم شهر را بر سفره خويش مهمان نمايد و سپس به مهيا كردن برگ مهمانى پرداخت و در يكى از روزها مردم را دعوت كرد و چنان نهاد كه تا سبب ازدحام نگردد از يك در به درون آيند و از در ديگر بيرون روند .
چون مهمانان آمدن گرفتند جماعتى آنان را مىربودند و به حفرهاى كه در قصر كنده بودند مىانداختند و آنجا سرشان را مىبريدند تا جمع كثيرى بدين حيله كشته شدند . باقى در يافتند و بگريختند ولى از آن پس سر به فرمان آوردند تا ايام آشوب فرا رسيد و ما بدان اشارت خواهيم كرد .
در همين سال 190 اصبغ بن عبد اللّه در مارده خروج كرد و عامل حكم را از آنجا براند . حكم لشكر برد و شهر را محاصره كرد در اين حال خبر يافت كه مردم قرطبه عصيان كردهاند . بر فور به قرطبه بازگشت خلقى بسيار از مردم شهر بكشت . سپس اصبغ را نيز امان داد و به قرطبه آورد و در آنجا نگهداشت .
در سال 192 رودريك [ 1 ] پسر شارلمانى [ 2 ] پادشاه فرانسه سپاهى گرد آورد و آهنگ محاصره طرطوشه نمود . حكم بن هشام پسر خود عبد الرحمان را با لشكرى بفرستاد تا او را منهزم نمود و خداوند در پيروزى را به روى مسلمانان بگشود .
در سال 194 بار ديگر اهل مارده عصيان كردند و حكم سه سال با ايشان در نبرد بود . همچنين فرنگان در مرزها دست اندازيها نمودند . در سال 196 حكم بدان سو لشكر كشيد و دژها را بگشود و آن نواحى را ويران نمود و خلق كثيرى را بكشت و اسير كرد و اموال بسيار به تاراج برد و پيروزمند باز گرديد .
هامش
[ ( 1 ) ] متن : لزريق
[ ( 2 ) ] متن : قارله .