تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
امير عبد الرحمان در سال 172 بمرد . او را عبد الرحمان الداخل مىگفتند . زيرا نخستين ملوك بنى مروان بود كه به اندلس داخل شد . و ابو جعفر المنصور وقتى از كارهاى او آگاه شد كه چگونه و بى هيچ آلت و عدتى و يار و مدد كارى از مشرق قدم به اندلس نهاده و آن همه خطرات را تحمل كرده است ، و بر فرمانرواى آن ديار غلبه يافته و به نيروى عزم جزم خويش ملك از او بستده است ، او را صقر ( باز شكارى ) قريش ناميد . عبد الرحمان الداخل خود را امير مىخواند . فرزندانش نيز امير خوانده مىشدند و هيچيك را امير المؤمنين نمىگفتند . تا نوبت به عبد الرحمان الناصر ، هشتمين آنها رسيد او خود را امير المؤمنين خواند و از آن پس فرزندان او به توارث يكى پس از ديگر امير المؤمنين ناميده شدند . فرزندان عبد الرحمان الداخل را در اندلس دولتى عظيم پديد آمد ، دولتى كامكار و متمتع . اين دولت تا سالهايى بعد از قرن چهارم ادامه داشت و ما از آن سخن خواهيم گفت . بدان هنگام كه مسلمانان سرگرم كار عبد الرحمان الداخل بودند و در پى بنيان نهادن اساس دولت او ، خلافت مشرق نيز نيرومند گرديد و قدرتى تمام يافت . از آن سو نيز فرويلا [ 1 ] برادر [ 2 ] الفونسو [ 3 ] بسيج كرده به مرزهاى بلاد مسلمانان روى آورد و هر چه مسلمانان گرفته بودند بازپس ستد . چون شهر لكه [ 4 ] و پرتغال [ 5 ] و سموره و سلمنقه و قشتاله ( كاستيل ) و شقوبيه [ 6 ] تا بلاد جليقه . تا آنگاه كه منصور بن ابى عامر رئيس دولت بار ديگر آنها را فتح كرد و ما در اخبار او خواهيم آورد . عبد الرحمان الداخل چون در اندلس استقرار يافت خطبه به نام ابو جعفر المنصور مىخواند ولى چون جاى پاى استوار كرد ، چنان كه گفتيم او را خلع نمود . هشام بن عروة [ 7 ] الفهرى عليه امير عبد الرحمان در طليطله علم مخالفت بر افراشت و همچنان در مخالفت خويش پاى مىفشرد . امير عبد الرحمان در سال 147 [ 8 ] غلام خود بدر و تمام بن علقمه را به نبرد او فرستاد . آن دو او را محاصره كردند . حيوة بن الوليد اليحصبى [ 9 ] و هشام بن حمزة بن عبيد اللّه [ 10 ] بن عمر [ بن الخطاب ] نيز با او بودند . بدر و تمام در جنگ پيروز شدند و همه را بگرفتند و به قرطبه آوردند و بردار كردند . در سال 146 [ 11 ] علاء بن مغيث الجذامى [ 12 ] از افريقيه در حركت آمد و در باجه از بلاد اندلس فرود آمد و به ابو جعفر المنصور دعوت كرد ، مردمى نيز بر او گرد آمدند . امير
هامش
[ ( 1 ) ] متن : فرويله [ ( 2 ) ] متن : پسر [ ( 3 ) ] متن : ادفونش [ ( 4 ) ] » ) متن : مذيرلك ، شايد تصحيف شده مدينة لكه باشد [ ( 5 ) ] متن : بريعال [ ( 6 ) ] متن : مقونيه . [ ( 7 ) ] متن عذر و عبد ربه [ ( 8 ) ] متن : 149 [ ( 9 ) ] متن : الحصبى [ ( 10 ) ] متن : عبد اللّه . [ ( 11 ) ] متن : 149 [ ( 12 ) ] متن : اليحصبى .