اخراج كرده بود . چون يحيى جد عباس بمرد و پسرش على بن يحيى امارت افريقيه يافت ، پدر عباس يعنى ابو الفتوح را به سال 509 از افريقيه براند ، او به مصر آمد . زوجهاش بلاره دختر قاسم بن تميم بن المعز بن باديس و پسرش عباس كه شيرخواره بود نيز با او بودند . ابو الفتوح در اسكندريه فرود آمد و چند گاهى به احترام در آنجا بزيست و بمرد .
پس از او بلاره را على بن السلار به زنى گرفت . چون عباس باليده شد در نزد الحافظ لدين - اللّه مكانت يافت و امارت ناحيهء غربى به دو مفوض گرديد .
چون ابن مصال از حركت عباس خبر يافت شكايت به الظافر باللّه برد . خليفه به شكايت او گوش فرا نداد و گفت در اين هنگام كسى را ندارم كه با ابن السلار مقابله تواند كرد . ابن مصال خشمگين شد و به جانب صعيد رفت . ابن السلار به قاهره در آمد ، الظافر باللّه او را به وزارت برگزيد و العادل لقب نهاد . ابن السلار به سردارى پسرخواندهء خود عباس براى دستگيرى ابن مصال سپاه فرستاد . عباس به طلب او از قاهره بيرون آمد .
جماعتى از سياهان قبيلهء لواته از عباس گريخته در مسجد جامع دولام تحصن گزيده بودند . عباس مسجد را با آن جماعت در آتش بسوخت و ابن مصال را كشته و سرش را بياورد .
ابن السلار زمام كارهاى دولت را به دست گرفت و در حفظ قوانين و سنن جدى بليغ نمود . خليفه از او بيمناك بود و او را ناخوش مىداشت . ابن السلار نيز در مراتب نيكخواهى و نيك بندگى مبالغت مىنمود . او گروهى پيادگان را براى حراست خويش استخدام كرد . اين امر سبب شد كه غلامان خاص خليفه بدگمان شوند و آهنگ قتلش كنند . چون از توطئه ايشان خبر يافت سرانشان را بگرفت و به زندان افكند و جماعتى از آن گروه را نيز بكشت .
الظافر باللّه از اين حادثه چشم پوشى نتوانست . ابن السلار به مسئلهء عسقلان سرگرم بود ، تا آنجا را از تعرض فرنگ در امان دارد و همواره مدد مىفرستاد و آذوقه و سلاح .
ولى هيچ پيروزى حاصل نشد و فرنگان عسقلان را تصرف كردند و اين خود وهنى در دولت او بود . و چون غلامان خاص خليفه را كشته بود اينك انكار خليفه در حق او زيادت شده بود .
عباس بن ابو الفتوح خليفه را دوستى مشفق بود و همواره او را تسكين مىداد و به انواع مهربانى مىنمود . عباس را پسرى بود به نام نصر [ 1 ] . خليفه آن پسر را در زمرهء خواص خويش در آورده بود . گويند به او عشق مىورزيد .
ابن السلار با عباس در باب آميزش او با الظافر باللّه هشدار داد ولى او پسر را از
هامش
[ ( 1 ) ] متن : نصير .