تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
المستضر باللّه [ 1 ] لقب يافت . ابو القاسم على بن احمد الجرجرايى وزير پدرش به تدبير كارهاى او پرداخت . امور دمشق نيز به دست انوشتكين [ 2 ] الدزبرى [ 3 ] بود . اين انوشتكين مردى دادگر و مهربان و كافى بود و همين امور سبب شده بود كه احوال بلادى كه در تصرف او بودند به صلاح آيند . وزير على بن احمد الجرجرايى بر او حسد مىبرد و تخم كينهء او در دل مىكاشت . به دو نامه‌اى نوشت كه كاتب خود ابو سعيد را از خود دور سازد و چنان نمود كه او دزبرى را بر شورش و عصيان وا مىدارد . ولى دزبرى نپذيرفت و ميان او و جرجرايى نفرتى پديد آمد . در اين احوال جماعتى از سپاهيان او به حاجتى به مصر آمدند . جرجرايى آنان را وا داشت كه چون به شام روند بر او بشورند و ديگر سپاهيان را نيز با خود همدست سازند . چون سپاهيان بر او شوريدند و او پايدارى نتوانست در سال 433 به بعلبك رفت . عامل بعلبك او را از دخول به شهر مانع شد و او به حماة رفت در آنجا نيز راهش ندادند و با او به جنگ پرداختند و در خلال اين منازعات قسمتى از اموالش به غارت رفت . بعضى از يارانش از كفر طاب يارى خواستند و او با دو هزار مرد به كفر طاب رفت و چون تن و توشى يافت به جانب حلب راند و به شهر داخل گرديد . و در ماه جمادى الآخر سال 433 در آنجا بمرد . پس از او اوضاع شام به هم خورد و اعراب نواحى طمع در شهر كردند . جرجرايى حسين بن حمدان را امارت دمشق داد و قصدش آن بود كه شام را از تعرض باز دارد . و حسان بن المفرج الطائى فلسطين را در تصرف آورد و معز الدولة ثمال بن صالح الكلابى به حلب راند و شهر را تسخير كرد . ياران انوشتكين كه در قلمه تحصن كرده بودند پايدارى نمودند و از مصر يارى طلبيدند ولى از مصر خبرى نشد و حلب به - دست معز الدولة بن صالح افتاد .

رفتن اعراب به افريقيه

معز بن باديس در افريقيه از طاعت عبيديان بيرون آمد و در سال 440 به نام القائم - بامر اللّه عباسى خطبه خواند و خطبه به نام المستنصر باللّه علوى را قطع كرد . مستنصر به او نامه نوشت و تهديدش كرد . چون المستنصر باللّه حسن بن على اليازورى [ 4 ] را بعد از جرجرايى وزارت داد و اين يازورى اهل وزارت نبود ، معز بن باديس او را به خطابى كه وزيران پيشين را مخاطب مىساخت ، مخاطب نمىنمود مثلا او در نامه‌هايى كه به وزيران پيشين مىنوشت خود را « عبد » مىنوشت و در نامه او خود را « صنيعه » ( بركشيده ) مىآورد و اين امر بر يازورى گران آمد و المستنصر باللّه را عليه او برانگيخت . پس يازورى ميان قبايل زغبه و رياح از بطون هلال كه پيش از اين جنگهايى بود صلح افكند و آنان را وا دار
هامش
[ ( 1 ) ] متن : بامر اللّه [ ( 2 ) ] اقوش تكين [ ( 3 ) ] وزيرى [ ( 4 ) ] التازورى .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 87 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى