قصر جيش بن الصمصامه كردند . جيش بگريخت و به لشكرگاه پناه برد . آنگاه با سپاهى به شهر حمله آورد و هر چه باقى مانده بود بسوخت و آب را قطع كرد و كار بر مردم تنگ شد و بازارها بسته گرديد . چون اين اخبار به المعز رسيد اعمال ابو محمود را نكوهش كرد و نزد ريان الخادم كه در طرابلس بود كس فرستاد و او را فرمان داد كه به دمشق رود تا ببيند كه حال چون است و ابو محمود را از آنجا براند . او برفت و ابو محمود را به رمله فرستاد و خبر به المعز لدين اللّه فرستاد و در دمشق بماند تا الپتكين [ 1 ] امارت دمشق يافت و بدانجا رسيد .
اين الپتكين از موالى معز الدولة [ 2 ] بن بويه بود . چون تركان به سردارى سبكتكين بر پسرش بختيار بشوريدند و سبكتكين بمرد ، تركان او را بر خود سرورى دادند و بختيار را در واسط محاصره نمودند . عضد الدوله به يارى او آمد . چون عضد الدوله آمد سپاهيانى كه به سردارى الپتكين بختيار را محاصره كرده بودند واسط را رها كردند ، الپتكين با جماعتى از - تركان به حمص رفت و در نزديكيهاى آن فرود آمد . ظالم بن موهوب العقيلى كه از جانب المعز لدين اللّه عامل دمشق بود براى دستگيرى او برفت و چون كارى از پيش نبرد بازگشت .
الپتكين در خارج شهر دمشق فرود آمد . در اين هنگام امارت دمشق به عهدهء ريان [ 3 ] خادم المعز لدين اللّه بود . ريان مغلوب ارادهء اوباش و سفلگان بود و اين امر بر اعيان شهر گران مىآمد . پس نزد الپتكين رفتند و از او خواستند به شهر درآيد تا او را بر خود امير سازند و شكايت مغربيان به دو بردند كه چگونه برخى عقايد رافضيان را بر آنان تحميل مىكنند و عمالشان مرتكب چه ستمهايى مىشوند . الپتكين اجابت كرد و آنان را سوگند داد كه غدر نكنند آنها نيز سوگند خوردند و الپتكين شهر را در تصرف آورد و ريان الخادم از دمشق بيرون شد و خطبه به نام المعز لدين اللّه از دمشق برافتاد . الپتكين خطبه به نام طائع عباسى كرد و اهل فساد را سركوب نمود و اعرابى را كه بر حوالى شهر مستولى شده بودند از آنجا براند و دمشق را از آن خود نمود . آنگاه به المعز لدين اللّه نامه نوشت و از او خواست كه طاعت او را پذيرا شود و از جانب خود امارت دمشق را به او دهد ولى المعز لدين اللّه را به دو اعتماد نبود . اين بود كه بسيج سپاه كرد تا به دمشق آيد ولى چنان كه خواهيم گفت - در لشكرگاه خود در بلبيس از دنيا برفت .
وفات المعز لدين اللّه و خلافت العزيز باللّه
العزيز لدين اللّه در اواسط ربيع الاخر سال 365 پس از بيست و سه سال خلافت بمرد و پسرش نزار [ ابو منصور العزيز باللّه بن لمعز الدين اللّه ابى تميم معد بن المنصور باللّه ابو طاهر
هامش
[ ( 1 ) ] متن : افتكين
[ ( 2 ) ] متن : عز الدوله
[ ( 3 ) ] متن : زياد .