كشانيد . اما رئيس قرمطيان پاسخى سخت ناخراشيده داد كه : « نامه كم مايه تو با همه - پرگوييهايش رسيد و ما اينك به جانب تو در حركت آمدهايم . و السلام » اعصم از احساء بسيج مصر كرد و سپاهيان خود را در عين الشمس فرود آورد و جماعتى از عرب و غير عرب نيز بر او گرد آمدند . چند گروه به اطراف فرستاد تا تاراج و كشتار كنند . المعز لدين اللّه حسان بن الجراح را كه با جمع عظيمى از طى به اعصم پيوسته بود با صد هزار دينار كه به او وعده داد ، بر انگيخت كه چون جنگ آغاز شود ، پشت كند تا قرمطيان نيز رو به گريز نهند .
هر دو سوگند خوردند . در روزى كه معين كرده بودند المعز لدين اللّه با سپاه خود بيرون آمد و حسان بن الجراح رو به هزيمت نهاد . قرمطيان اندكى درنگ كردند سپس رو به گريز نهادند . ياران المعز نزديك به هزار و پانصد اسير گرفتند و از پى ايشان براندند . قرمطيان به اذرعات رسيدند و از آنجا به احساء رفتند . بسيارى در اسارت كشته شدند و لشكرگاهشان به غارت رفت .
المعز ، ابو محمود از سرداران خود را با ده هزار سوار برگزيد و فرمان داد از پى قرمطيان رود و ظالم بن موهوب العقيلى را امارت دمشق داد . ظالم بن موهوب وارد دمشق شد . عامل دمشق از سوى قرمطيان ابو المنجى [ 1 ] بود . ظالم ، او و پسرش و جماعتى از ايشان را بگرفت و به زندان كرد و اموالشان بستد . ابو محمود كه از تعقيب قرمطيان بازگشته بود به دمشق در آمد . ظالم با خوشرويى به استقبالش رفت و از او خواست تا در بيرون دمشق فرود آيد تا مبادا قرمطيان باز گردند . او نيز چنين كرد . و ابو المنجى و پسرش را به مصر فرستاد تا در آنجا محبوس باشند .
اصحاب ابو محمود در دمشق دست به قتل و تاراج گشودند و مردم سخت مضطرب گشتند . ظالم سوار شد و ساكنان اطراف شهر را به درون برد تا از دستبرد مغربيان در امان مانند .
در اواسط ماه شوال سال 363 ميان مردم دمشق و سپاهيان ابو محمود نزاعى در گرفت كه چند روز دوام داشت . ابو محمود بر مردم فايق آمد و آنان را به درون شهر راند . ظالم بن موهوب با مردم مدارا مىكرد و در اين روزها از خود صبر و استقامت نشان داد ولى از دار الاماره بيرون آمد . مغربيان ناحيه باب الفراديس را آتش زدند و خلق بسيارى هلاك شدند . اين فتنه تا آخر ماه ربيع الآخر سال 364 مدت گرفت . آنگاه ميان دو فريق بدين شرط صلح افتاد كه ظالم بن موهوب از شهر بيرون رود و جيش بن الصمصامه امارت دمشق يابد . اين جيش بن الصمصامه خواهرزاده ابو محمود بود . چون شهر آرامش يافت بار ديگر مغربيان دست به تاراج و كشتار گشودند و مردم به مقاومت برخاستند و آهنگ
هامش
[ ( 1 ) ] ابو اللجاء .