( مبحث اول ) در حقيقت موت و اسباب و اقسام آن :
بين حكماء و متكلمين اختلاف شد كه نسبت موت با حيوة چه نسبتى است ؟
برخى گفتند نسبت تضاد است و هر دو امر وجودى ميباشند مانند نسبت سفيدى با سياهى ، و بعضى گفتند نسبت ايجاب و سلب است و موت امر عدمى است مانند وجود و عدم .
و بعضى ديگر گفتند نسبت عدم و ملكه است و موت عبارت از عدم حيوة است نسبت به كسى كه شانش داشتن حيوة باشد نظير علم و جهل .
و هر كدام بر مسلك خود ادله بيان نموده كه ذكر آنها موجب تطويل كلام است ، و آنچه به نظر ميرسد و مطابق با آيات و اخبار مىباشد تفصيل است ، به اين بيان كه موت نسبت بحياة نباتى و حيوانى كه عبارت از قوه انبات و بخار متصاعد از خون باشد ، زوال اين بخار كه موجب زوال قوه حس و حركت است و نسبتش نسبت عدم و ملكه است ، از اين جهت گفته مىشود اين درخت مرده يا اين حيوان از حس و حركت افتاده ، بلكه به همين عنايت بسا در جمادات اين اطلاق نيز مىشود وقتى كه از اثر و خاصيت بيفتند .
و موت نسبت بحياة انسانى انتقال از اين نشئه ( دنيا ) بنشئه ديگر ( عالم