اين سخن در كتاب بحار ايراد نمودهام و ذلك مما افاض اللّه على بلطفه و هو ولى التوفيق و در اثبات معاد جسمانى اكتفا بتفسير يك آيه مىنمايد كه به اعتقاد متكلمين صريحترين آياتست قال اللّه
وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلًا وَ نَسِيَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ
سبب نزول اين آيه سابقا مذكور شد و فخر رازى گفته است در اين آيه غرايب بسيار هست به قدر امكان ذكر ميكنيم پس ميگوئيم كه آنان كه منكر حشرند بعضى مطلقا متمسك بدليلى بلكه بشبهه نيز نشدهاند و اكتفاء بمحض استبعاد و ادعاى ضرورت نمودهاند و اگر چنين است و بسيارى از آيات بر اين دلالت دارد مثل اين آيه
قالَ مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ
يعنى گفت كى زنده مىكند استخوانها را در حالتى كه رميم و پوسيده است اين انكار بمحض استبعاد بود و حقتعالى ابتدا كرد بابطال استبعاد ايشان فرمود
وَ نَسِيَ خَلْقَهُ
يعنى آيا فراموش كرده است كه ما خلق كرديم او را از خاك و از نطفهء متشابهة الاجزاء از سر تا قدم اعضاى مختلفه از جهت صورت و قوام از براى ايشان مقرر كرديم و اكتفاء به اين نكرديم بلكه در اين اعضاء حالتى چند قرار داديم كه از قبيل اين اجسام نيست از نطق و عقل يعنى ادراك امور كليه كه بسبب اينها مستحق اكرام شده و از ساير حيوانات ممتاز شده اگر بمحض استبعاد اكتفاء ميكنند چرا استبعاد از برگشتن نطق و عقل به محل خود نميكنند كه غريبتر است و تخصيص ايشان استخوان را بذكر از براى آن بود كه از حيات دور تر است و وصف كردهاند آن را بپوسيده شدن و ريزه شدن باعتبار آنكه كهنه شدن و متفرق گرديدن اجزاء موجب زيادتى استبعاد است و حق تعالى رفع استبعاد ايشان كرد بكمال علم
و قدرت آن خداوندى كه اينها را برمىگرداند پس فرمود كه از براى ما مثل مىزند به استخوان پوسيده يعنى قدرت ما را مثل قدرت خود گمان كرده و فراموش كرده است خلقت عجيب و آفريدن غريب خود را در اول خلق او پس بگو كه زنده مىكند آنها را آن خدائى كه از كتم عدم بوجود آورد در اول بار و او بهترين خلق كنندگان و عليم دانا است و هيچ امرى بر او مخفى نيست و بعضى از منكران معاد شبههاى ذكر كردهاند اگر چه آخرش باز باستبعاد برمىگردد و آن بر دو وجه است :
اول آنكه بعد از عدم چيزى باقى نميماند پس چگونه صحيح است بعد از عدم حكم بوجود بر آن كردن و حق تعالى اشاره بجواب اين شبهه كرده است به آنكه در اول خلق نيز هيچ چيز نبود و معدوم مطلق بود و او را آفريد همچنين او را برمىگرداند هر چند معدوم شده باشند .
و شبهه دوم آنست كه ميگويند كسى كه اجزاى او در مشرق و مغرب عالم پراكنده شده باشد و بعضى از آنها در بدن درندگان داخل شده باشد و بعضى جزو آجرها و كوزهها و مثل آنها شده باشد چگونه مىشود و از اين بعيدتر آنكه اگر آدمى آدم ديگر را بخورد و اجزاء مأكول جزو بدن آكل بشود