تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
حاضر ساختند كه در ايام پادشاهى خود بانواع جواهر مرصع گردانيده بود و آن تخت را بر روى چهل پايه تعبيه كردند و بتها و چليپاهاى خود را بر بلنديها قرار دادند و پسر برادر خود را بر بالاى تخت فرستاد پس چون كشيشان انجيلها را بر دست گرفتند كه بخوانند بتها و چليپاها همگى سرنگون بر زمين افتادند و پاهاى تخت خراب شد و تخت بر زمين افتاد و پسر برادر ملك در افتاده بيهوش شد پس در آن حال رنگهاى كشيشان متغير شد و اعضاى ايشان بلرزيد پس بزرگ ايشان بجدم گفت كه اى پادشاه ما را معاف دار از چنين امرى كه بسبب آن نحوستها روى نمود كه دلالت مىكند دين مسيح به زودى زايل گردد پس جدم اين امر را بفال بد دانست و گفت بعلماء و كشيشان كه اين تخت را بار ديگر برپا كنيد و چليپاها را بجاى خود قرار دهيد و حاضر گردانيد برادر اين برگشته روزگار بدبخت را كه اين دختر را به او تزويج نمايم تا سعادت آن برادر دفع نحوست اين برادر بكند پس چون چنين كردند و آن برادر ديگر را بر بالاى تخت بردند و شروع به خواندن انجيل كردند همان حالت اول روى نمود و نحوست اين برادر و آن برادر برابر بود و سرّ اين كار را ندانستند كه اين از سعادت سرورى است نه از نحوست دو برادر پس مردم متفرق شدند و جدم غضبناك بحرمسرا بازگشت و پرده‌هاى خجالت درآويخت پس چون شب شد بخواب رفتم در خواب ديدم كه حضرت مسيح و شمعون و جمعى از حواريان در قصر جدم جمع شدند و منبرى از نور نصب كردند كه از رفعت بر آسمان سر بلندى مينمود و در همان موضع تعبيه كردند كه جدم تخت را گذاشته بود پس حضرت رسول با وصى و دامادش على ( ع ) و جمعى از امامان فرزندان بزرگوار ايشان قصر را بنور قدوم خويش منور ساختند پس حضرت مسيح بقدم ادب از روى تعظيم و اجلال باستقبال حضرت خاتم الانبياء شتافت و دست در گردن مبارك آن حضرت در آورد پس حضرت رسالت پناه فرمود كه يا روح اللّه آمده‌ام كه مليكه فرزند وصى تو شمعون را براى اين فرزند سعادتمند خود خواستگارى نمايم و اشاره فرمود به ماه برج امامت و خلافت امام حسن عسكرى عليه السّلام فرزند آن كسى كه تو نامه‌اش را به من دادى پس حضرت عيسى نظر افكند بسوى حضرت شمعون و گفت كه شرف دو جهانى به تو روى آورده پيوند كن رحم خود را برحم آل محمد شمعون گفت كردم پس همگى بر آن منبر برآمدند و حضرت رسول خطبهء انشاء فرمود با حضرت مسيح مرا به امام حسن ( ع ) عقد بستند و فرزندان حضرت رسالت با حواريان گواه شدند پس چون از آن خواب سعادت مآب بيدار شدم از بيم كشتن آن خواب را براى پدر و جد خود نقل نكردم و اين گنج رايگان را در سينه پنهان