تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
گذاشتن ايشان بر او و خواهى شنيد كه از پس پرده صداى رومى از او ظاهر مىشود پس بدان كه به زبان رومى ميگويد و اى پردهء عفتم دريده شد پس يكى از مشتريان خواهد گفت كه من سيصد اشرفى مىدهم به قيمت اين كنيز و صفت او مرا در خريدن راغب‌تر گردانيد پس آن كنيز بلغت عربى به آن شخص خواهد گفت كه اگر بزى سليمان بن داود ظاهر شوى و پادشاهى او را بيابى من به تو رغبت نخواهم كرد مال خود را ضايع مكن و به قيمت من مده پس آن برده‌فروش گويد من براى تو چه چاره كنم كه به هيچ مشترى راضى نميشوى و به غير از فروختن تو چاره نيست پس آن كنيزك گويد چه تعجيل ميكنى و بايد البته مشترى بهم‌رسد كه دل من به او ميل كند و اعتماد بر وفا و ديانت او داشته باشم پس در اين وقت تو برو بنزد صاحب كنيز و بگو كه نامه‌اى با من هست كه يكى از اشراف و بزرگان از روى ملاطفت نوشته است بلغت فرنگى و خط فرنگى و در آن نامه كرم و سخاوت و وفادارى و بزرگى خود را وصف كرده است اين نامه را به آن كنيز بده كه بخواند اگر به صاحب اين نامه راضى شود من وكيلم از جانب آن بزرگوار كه اين كنيز را از براى او خريدارى نمايم بشير بن سليمان گويد آنچه حضرت خبر داده بود همه واقع شد و آنچه فرموده بود به عمل آوردم پس چون كنيز در نامه نظر كرد بسيار گريست و گفت بعمرو بن يزيد كه مرا به صاحب اين نامه به فروش و سوگندهاى عظيم ياد كرد كه اگر مرا به اين نفروشى خود را هلاك ميكنم پس با او در باب قيمت گفتگوى بسيار كردم تا آنكه به همان قيمت راضى شد كه حضرت امام على نقى ( ع ) به من داده بود پس زر را دادم و كنيز را گرفتم و كنيز خندان و شادان شد و با من آمد بحجره‌اى كه در بغداد گرفته بودم و تا بحجره رسيد نامهء امام را بيرون آورد و ميبوسيد و بر ديده‌ها ميچسبانيد و بر روى ميگذاشت و بر بدن ميماليد پس من از روى تعجب گفتم كه ميبوسى نامه‌اى را كه صاحبش را نميشناسى كنيز گفت اى عاجز كم معرفت ببزرگى فرزندان و اوصياى پيغمبران گوش خود را به من بسپار و دل براى شنيدن سخن من فارغ بدار تا احوال خود را براى تو شرح دهم من مليكه دختر يشوعاى فرزند قيصر پادشاه رومم و مادرم از فرزندان شمعون بن حمون الصفا وصى حضرت عيسى است ترا خبر دهم بامرى عجيب بدان كه جدم قيصر خواست كه مرا به عقد فرزند برادر خود درآورد در هنگامى كه من سيزده‌ساله بودم پس جمع كرد در قصر خود از نسل حواريان عيسى از علماى نصارى و عباد ايشان سيصد نفر و از صاحبان قدر و منزلت هفتصد كس و از امراء لشكر و سرداران عسكر و بزرگان سپاه و سركرده‌هاى قبايل چهار هزار نفر و تختى فرمود