تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
داشتم و آتش محبت آن خورشيد فلك امامت روز بروز در كانون سينه‌ام مشتعل ميشد و سرمايهء صبر و قرار مرا بباد فنا ميداد تا به حدى كه خوردن و آشاميدن بر من حرام شد و هر روز چهره كاهى ميشد و بدن ميكاهيد و آثار عشق نهانى در بيرون ظاهر مىگرديد پس در شهر ما طبيبى نماند مگر آنكه جدم براى معالجهء من حاضر كرد و از دواى درد من از او سؤال نمود و هيچ سود نميداد پس چون از علاج درد من مأيوس گرديد روزى به من گفت اى نور چشم آيا در خاطرت هيچ آرزوئى در دنيا هست كه براى تو به عمل آورم . گفتم اى جد من درهاى فرج را بر روى خود بسته مىبينم اگر شكنجه و آزار را از اسيران مسلمانان كه در زندان تواند دفع نمائى و زنجيرها را از ايشان بگشائى و ايشان را آزاد كنى اميدوارم كه حضرت مسيح و مادرش به من عافيتى بخشد پس چون چنين كرد اندك صحتى از خود ظاهر ساختم و اندك طعامى تناول نمودم پس خوش‌حال و شاد شد و ديگر اسيران مسلمانان را عزيز و گرامى داشت پس بعد از چهارده شب در خواب ديدم كه بهترين زنان عالميان فاطمه ( ع ) بديدن من آمده و حضرت مريم با هزار كنيز از حوريان بهشت با آن حضرت ميباشند پس مريم به من گفت كه اين خاتون بهترين زنان و مادر شوهر تست امام حسن عسكرى عليه السّلام پس من بدامن مباركش درآويختم و گريستم و شكايت كردم كه حضرت امام حسن عليه السّلام به من جفا مىكند و از ديدن من ابا مينمايد پس آن حضرت فرمود فرزند من چگونه بديدن تو بيايد و حال آنكه به خدا شرك مىآورى و بر مذهب ترسايانى و اينك خواهرم مريم دختر عمران بيزارى ميجويد بسوى خدا از دين تو اگر ميل دارى كه خدا و مريم و مسيح از تو خوشنود گردند و حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام بديدن تو بيايد بگو اشهد ان لا إله الا اللّه و ان محمدا رسول اللّه پس چون به اين دو كلمهء طيبه تلفظ نمودم حضرت سيدة النساء مرا بسينهء خود چسبانيد و دلدارى فرمود و گفت اكنون منتظر فرزندم باش كه من او را بسوى تو ميفرستم پس بيدار شدم و آن دو كلمه طيبه را به زبان ميراندم و انتظار ملاقات گرامى آن حضرت ميبردم چون شب آينده درآمد و بخواب رفتم خورشيد جمال آن حضرت طالع گرديد گفتم اى دوست من بعد از آنكه دلم را اسير محبت خود گردانيدى چرا از مفارقت جمال خود مرا چنين جفا دادى فرمود كه دير آمدن من بنزد تو نبود مگر براى آنكه مشرك بودى و اكنون كه مسلمان شدى هر شب بنزد تو خواهم بود تا آن زمان كه حقتعالى ما و تو را به ظاهر به يكديگر برساند و اين هجران را بوصال مبدل گرداند پس از آن شب تا حال يك شب نگذشته است كه درد هجران مرا بشربت وصال دوا نفرمايد بشير بن سليمان گفت كه چگونه در ميان اسيران افتادى گفت مرا خبر داد امام حسن عسكرى ( ع ) در شبى از شبها كه در فلان روز جدت لشكرى بجنگ مسلمانان خواهد فرستاد
حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 325 | العلامة المجلسي