تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
عليهما از جمله اهل بيت و نيكوترين اهل زمين و ملازم حق و بامر الهى محبوب حضرت رسالت پناهى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و شيعيان حضرت امير عليه السّلام بودند و عباس عم حضرت را در شورى داخل نكرد و جمعى را كه باقرار خودش معيوب به همه عيوب بودند و معدن نفاق و شقاق بودند صاحب اختيار و مرجع اين كار كرد . هفتم آنكه در قضيه فدك كه امر جزئى بود متعلق بديهى دعوى و شهادت چهار معصوم را كه جناب احديت و حضرت رسالت شهادت بعصمت و طهارت و صدق و حقيت ايشان داده‌اند بتهمت جر نفع رد كرد و در باب امامت كه رياست تمام امت در جميع امور و احكام دين و دنيا و آخرتست رجوع بجمعى نمود كه همه را شريك در آن امر كرده بود و تهمت جر نفع اصلا مانع نشد . هشتم آنكه اگر بحسب ظاهر حضرت امير عليه السّلام را داخل شورى كرد اما تقسيم آن را بوجهى نمود و حيله كرد كه البته خلافت از جانب آن حضرت بگردد و بغض او ظاهر شود كه دليل واضح است بر كفر او چه در نهايت ظهور بود كه طلحه با وجود آن بغض نسبت به حضرت رسالت باعتراف عمر و عداوت حضرت امير عليه السّلام باعتبار ربط او با ابو بكر و معارضه حضرت با او در خلافت و همچنين عبد الرحمن با خويشى عثمان و ساير نسبتها ميان ايشان جانب عثمان را نميگذاشت و همچنين سعد كه از جمله بنى زهره و بنى اميه بود جانب عبد الرحمن و عثمان را نميگذاشت و ايشان با وجود او بخلافت حضرت راضى نميشدند و زبير كه باقرار عمر گاهى انسان و گاهى شيطان بود اگر با ايشان مىبود آن حضرت تنها ميماند و اگر در خدمت آن حضرت اقامت مينمود دو كس ميبودند و بر تقديرى كه سعد هم با ايشان موافقت ميكرد سه نفر ميشدند عبد الرحمن و طلحه البته موافقت نميكردند پس در هيچ‌يك از اين سه صورت خلافت به آن حضرت نميرسيد و ابن ابى الحديد گفته كه شعبى در كتاب شورى و جوهرى در كتاب سقيفه روايت كرده‌اند از سهل بن سعد انصارى كه گفت چون حضرت امير عليه السّلام و عباس از مجلس عمر برخاستند در روزى كه بناى شورى گذاشت من از عقب ايشان ميرفتم شنيدم كه آن حضرت به عباس گفت كه به اين تدبير عمر خلافت از دست ما بدر رفت عباس گفت چگونه دانستى حضرت فرمود نشنيدى كه مىگفت در جانبى باشيد كه عبد الرحمن در آنجانب است و سعد مخالفت عبد الرحمن نميكند زيرا كه پسر عم اوست و عبد الرحمن نظير عثمان و داماد او است و هرگاه اينها در يك طرف جمع شوند اگر آن دو نفر ديگر با من باشند فايده نخواهد كرد چه جاى آنكه من اميد بهر دو بلكه بيكى از آنها نيز ندارم و با اين مراتب مطلب عمر اين بود كه بفهماند بمردم كه