تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
گرفت اول براى أبو بكر و بعد از او براى خود . دويم آنكه اول گفت كه رسول خدا از همهء اين شش نفر راضى بود از اين جهة همه لايق خلافتند بعد از آن براى هر كس عيبى گفت كه به اعتقاد خود منافى آنست و اكثر آنها اگر كفر نباشد بىشك معصيت هستند پس به اين عيوب چون تجويز خلافت ايشان كرد چگونه آن حضرت از ايشان راضى بود و ابن ابى الحديد از جاحظ روايت كرده است كه اگر كسى بعمر ميگفت كه تو اول گفتى كه رسول خدا از اين شش نفر راضى بود پس چون حالا بطلحه ميگوئى كه از تو آزرده از دنيا رفت و اينها نقيض يكديگرند اما كى جرأت ميكرد كه كمتر از اين سخن را بگويد به او چه جاى اين . سيم آنكه عيب كرده امير المؤمنين عليه السّلام را بمزاح كه از جمله صفات حميده و اخلاق حسنه انبياء و اولياء است و حقتعالى رسول خود را به اين مدح كرده و خلافش را مذمت كرده و گفته است
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ
و اگر مراد او بدعابه و مزاح امرى باشد كه منافى تمدين و وقار و نفاذ حكم و متضمن لهو و لعب باشد بر همه عالم ظاهر است كه آن حضرت بخلاف اين اوصاف موصوف بود و رعبش در دلهاى كافران و منافقان بمقتضاى
أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ
بمرتبهء متمكن بود كه نامش را كه ميشنيدند بدنشان ميلرزيد و به اين سبب قبول خلافت او نميكردند و عمر خود او را نسبت بفخر و تكبر ميداد و از ابن عباس روايت كرده‌اند كه چون آن حضرت ساكت بود ما جرأت نميكرديم كه ابتداء بسخن نمائيم و ابن ابى الحديد از زبير بن به كار روايت كرده است كه عمر بابن عباس گفت اگر صاحب شما على متولى خلافت بشود ميترسم كه عجبى كه او دارد او را از راه بدارد و باز ابن الانبارى روايت كرده است كه على آمد به مسجد و نزد عمر نشست و نزد او جماعتى بودند چون برخاست يكى از حاضران او را نسبت بتكبر و عجب داد عمر گفت سزاوار است مثل او را كه تكبر كند كه اگر شمشير او نبود ستون اسلام راست نميشد و او در قضا از همه عالم اعلم است و از او است سوابق و شرف اين امت پس كسى گفت هرگاه چنين است چرا او را خليفه نميكنيد گفت ما از خلافت او كراهت داريم به جهت آنكه كم سن است و فرزندان عبد المطلب را دوست مىدارد . و ايضا روايت كرده است كه عمر بابن عباس گفت كه شما اهل بيت رسول خدا و پسران عم اوئيد چرا قوم شما خلافت را بشما وانگذاشتند ابن عباس گفت نميدانم هرگز به غير از نيكى چيزى در خاطر نداشتيم از براى ايشان عمر گفت نخواستند قوم شما از براى شما پيغمبرى و خلافت جمع شود پس شما به آسمان بالا رويد از نخوت و تكبر و شايد شما گوئيد كه اول كسى كه شما را
حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 261 | العلامة المجلسي