را شكستند و به آن حضرت خروج كردند و جمع ديگر را كه عمر ايشان را تفضيل ميداد گمراه كردند و با خود شريك كردند و سيرت آن حضرت را مذمت ميكردند و بدعت عمر را مدح ميكردند تا آنكه اكثر دلها را از آن حضرت منحرف گردانيدند .
مؤلف گويد كه اگر نيك تأمل كنى ميدانى كه فتنههائى كه در اسلام بهمرسيد و ظلمهائى كه بر اهل بيت رسالت واقع شد همه از بدعتها و فتنهها و تدبيرهاى اين منافق بود كه اصل شجرهء فتنه را در روز سقيفه غرس نمود و بتفضيل در عطا آن را تربيت كرد و بتدبير شورى آن را ببار آورد و تا ظهور قائم آل محمد هر ظلمى و جورى كه بر اهل بيت و شيعيان ايشان واقع مىشود از ثمرات آن شجرهء ملعونه است فلعنة اللَّه على من غرسها و سقيها و اثمرها و رباها طعن دهم در قضيه شورى كه از اعظم قبايح و اشنع قضايا است و مجمل آن قصهء باطلهء هايله چنانچه ابن ابى الحديد و ابن اثير و اكثر مخالفان ايراد نمودهاند آنست كه چون ابو لؤلؤ عمر را زخم زد و جزم كرد كه بجهنم و اصل خواهد شد قانع نشد به آنچه در باب حرمان اهل بيت از خلافت و نقص مرتبهء ايشان در حال حيات خود كرده بود شروع كرد بتدابيرى چند كه مثمر آن باشد كه بعد از او نيز هرگز امر خلافت بر ايشان مستقر نگردد و در نزد عوام محمود بوده باشد و كسى گمان
حيله نبرد به او و او را بىغرض بشناسد اول مشورت كرد با اصحاب در اين باب كسى براى خوش آمد گفت عبد اللَّه پسر خود را خليفه كن از براى آنكه او را صاحب غرض ندانند و ايضا ميدانست كه اگر او بشود به راه نميتواند برد و حق زود به صاحبش بر ميگردد قبول نكرد و گفت نه و اللَّه از اولاد خطاب دو كس مرتكب اين امر نميتواند شد بس است عمر را آنچه كرد خلافت را براى اولاد خود ذخيره نميكنم و در حيات و ممات هر دو متحمل اين امر نميشوم بعد از آن گفت بتحقيق كه رسول خدا چون از دنيا رفت از شش نفر راضى بود على و عثمان و طلحه و زبير و سعد بن ابى وقاص و عبد الرحمن بن عوف بخاطرم ميرسد كه خلافت را ميان ايشان بشورى قرار دهم تا براى خود هر يك را كه خواهند اختيار كنند بعد از آن ايشان را طلبيد چون حاضر شدند نگاه كرد بسوى ايشان و گفت هر يك از ايشان باميد خلافت آمدهاند و بروايت ابن ابى الحديد گفت آيا همه شماها طمع در خلافت داريد بعد از من چون دو مرتبه اعادهء اين سخن كرد زبير گفت چه مانع است ما را از طمع خلافت تو خلافت كردى ما در ميان قريش كمتر از تو نيستيم نه در فضل و نه در قرابت حضرت رسالت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بعد از آن عمر گفت مىخواهيد بگويم شما چگونه مردمانى هستيد گفتند بگو اگر بگوئيم مگو دست از ما بر نخواهى داشت گفت اما تو اى زبير بدخوى و مفسدى اگر راضى باشى مؤمنى و اگر راضى نباشى كافرى گاهى انسانى و گاهى شيطان گمان
حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 258
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٥٨