تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 260

مساهمون:

ص٢٦٠
عبد الرحمن در ميان ايشان باشد بقول او عمل كنيد و اگر آنسه كس ديگر بر مخالفت مصر باشند گردن ايشان را بزن و اگر سه روز بگذرد و اتفاق بر امرى نكنند گردن همه را بزن و مسلمانان را بگذار تا هر كه را خواهند براى خود اختيار كنند چون عمر را دفن كردند ابو طلحه با پنجاه كس همه با شمشيرهاى برهنه بر در خانه ايستادند و حضرت امير بروايات مستفيضه مخالف و مؤالف قريب به صد منقبت از مناقب غير متناهيهء خود را بر ايشان شمرد و همه تصديق كردند و با يكديگر مشورت كردند و گفتند اگر خلافت به او داده شود هيچ كس را بر يكديگر زيادتى نخواهد بود و همه مسلمانان را مساوى خواهد كرد و به اين سبب بخلافت او راضى نشدند و چون طلحه از خلافت خود مأيوس شد و دانست كه خلافت از على و عثمان بيرون نميرود و با بنى هاشم عداوت داشت و گفت من حصهء خود را بخشيدم بعثمان زبير چون عمه‌زادهء حضرت امير بود براى حميت قرابت گفت من حصه خود را بعلى بخشيدم بعد از آن سعد بن ابى وقاص نيز چون دانست كه خلافت به او نميرسد گفت من حصهء خود را بابن عم خود عبد الرحمن دادم چون هر دو از بنى زهره بودند بعد از آن عبد الرحمن گفت منهم از حصه خود گذشتم و ميان على عليه السّلام و عثمان گذشتم و بعلى گفت با تو بيعت ميكنم بكتاب خدا و سنت رسول خدا و طريقهء شيخين ابا بكر و عمر حضرت فرمود من قبول ميكنم بر كتاب خدا و سنت رسول خدا و آنچه خود دانم و رأيم به آن تعلق گيرد بعد از آن به همان نحو بعثمان گفت عثمان گفت به همين شرط قبول كردم بار ديگر بعلى و بعثمان گفت به همان شرط تا سه مرتبه و هر مرتبه عثمان قبول ميكرد و على قبول نميكرد چون ديد كه على طريقهء شيخين را قبول نميكند دست بدست عثمان داد و گفت السلام عليك يا امير المؤمنين پس على فرمود و اللَّه كه تو با او بيعت نكردى مگر به همان اميد كه عمر با أبو بكر بيعت كرد خدا ميان شما جدائى اندازد و چنان كه اكثر نقل كرده‌اند دعاى آن حضرت مستجاب شد و ميان ايشان فساد و عناد بمرتبه‌اى بهم رسيد كه هيچ يك با ديگرى با هم سخن نميگفتند تا آنكه مرگ در ميان ايشان جدائى افكند اين بود كيفيت اين قضيه به نحوى كه محدثين و مورخين عامه روايت كرده‌اند و در مقام احتجاج مسلم داشته‌اند و بر هيچ عاقلى مخفى نتواند بود اشتمال اين قضيه از جهات شتى بر طعن و كفر و ضلالت و خطاى أبو بكر و عمر و عثمان و رفقا و اعوان ايشان : اول آنكه گفت بس است عمر را آنچه كرد در حيات و ممات متحمل اين كار نمىشوم اگر اين كار حق و موافق امر الهى و حضرت رسالت پناهى و رضا و طاعت ايشان بود چرا از آن احتراز و استنكاف مىكرد و از تحمل آن ميگريخت و اگر خطا و باطل و خلاف رضا و اطاعت ايشان بود چرا در حيات خود متحمل ميشد و بكدام حجت خدا و رسول او متمسك شده حق را از صاحب حق