تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
علم طريقت و حقيقت و احوال تصوف است و معلوم است كه ارباب اين فن در بلاد اسلام به او منتهى ميشوند و شبلى و جنيد و سرى و ابو يزيد بسطامى و معروف كرخى و غير ايشان همه به اين نسبت دروغ فخر ميكرده‌اند و خرقه‌اى كه شعار ايشانست بسند متصل به اعتقاد خود به آن حضرت مىرسانند و از جمله علوم علم نحو و علم صرف است و همه كس ميداند كه اختراع اين علم او كرده و ابو الاسود دؤلى استاد اين علم بتعليم او تدوين اين علم كرده است و اصول و قواعد آن را او بيان فرموده از آن جمله آنست كه اقسام كلام اسم و فعل و حرفست و كلمه منقسم مىشود بمعرفه و نكره و اعراب منحصر است در رفع و نصب و جر و جزم و فاعل مرفوع است و مفعول منصوب است و مضاف اليه مجرور است و همين قوانين نزديك است كه معجزه باشد و اگر ملاحظهء فضايل نفسانى و خصايص انسانى نمائى ميدانى كه رايت جلالش در رفعت بكجا رسيده و مشارق همتش از كدام مشرق دميده اما شجاعتش شجاعت گذشتگان را از ياد مردم برده و نام آيندگان را بر زبان‌ها فسرده مقاماتش در حروب مشهور و حروبش تا قيامت معروف و مذكور است اوست شجاعى كه هرگز نگريخته و از هيچ لشكر نترسيده و هرگز خصمى برابرش نيامده كه از او نجات يافته باشد و هرگز ضربتى نزده كه احتياج بضربت ديگر باشد شجاعى را كه او ميكشت قومش افتخار ميكردند باينكه كشتهء اوست چنان كه بعد از آنكه آن حضرت عمرو بن عبد ود را كشت خواهر عمرو در مرثيهء او شعرى چند گفته كه مضمونش اين است كه اگر كشندهء عمرو ديگرى ميبود تا زنده بودم بر او ميگريستم اما چون قاتلش يگانه ايست در شجاعت ممتاز و بكرامت سرافراز كشتن او را عارى و كشتهء او را ننگى نيست و پدرش پادشاه مكه بود و شجاعى كه لحظه‌اى در برابرش ايستاده هميشه به آن افتخار مينمود روزى معاويهء بدبخت بر تخت خوابيده بود بيدار شد ديد عبد اللَّه پسر زبير در برابرش ايستاده عبد اللَّه از روى مزاح به او گفت اى امير اگر ميخواستم ميتوانستم يعنى تو را كشت معاويه گفت دعوى شجاعت ميكنى گفت مگر انكار شجاعت من ميتوانى كرد من در صف قتال برابر على ابن أبي طالب عليه السّلام ايستاده‌ام معاويه گفت اگر راست ميگفتى تو را و پدر تو را بدست چپ خود كشته بود دست راستش بيكار مانده طلب ديگرى مينمود مجملا اينكه هر شجاعى كه در مشرق و مغرب بوده او را مسلم ميدارند و بنام او مثل ميزنند و اما قوت و زورش ضرب المثلست در همهء آفاق و هيچ كس به قوت او نبوده باتفاق در خيبر را به يك دست از جا كند و چندين كس نتوانستند كه حركتش دهند و سنگ عظيم را از سر چاهى برگرفت كه تمام لشكر از تحريكش عاجز بودند