تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
شد و أبو بكر برخاست و خطبه خواند و عذر ناموجه خود را در باب فدك ذكر كرد و بعد از نماز ظهر حضرت بضرورت بيعت كرد پس هر عاقلى كه در اين حديث تأمل كند ميداند كه باعتراف خود در مدت شش ماه اجتماعى بر خلافت أبو بكر نه طوعا و نه جبرا منعقد نشد و تصرف ايشان در فروج و اموال و اديان مسلمانان محض جبر و غصب بود و اگر در آخر مصالحه شده باشد بعد خراب البصره از محض خوف و قلت اعوان و كثرت اعادى بوده و اجماع و بيعت چنينى در حق هر پادشاه جابر و ظالم و قاهرى باشد متحقق مىشود و تتمه اين سخن ان شاء اللَّه تعالى در مطاعن مذكور خواهد شد - و احمد بن اعثم كوفى كه از معتبرترين مورخين و محدثين عامه است در تاريخ خود نقل كرده است كه معاويه بعلى نامه‌اى نوشت كه مضمونش اينست اما بعد حسد ده جزو است نه جزو آن در تست و يك جزو در ساير مردم زيرا كه امور اين امت برنگشت به احدى بعد از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مگر آنكه حسد بردى بر او تعدى كردى بر او و ما دانستيم اين را از تو از نظر خشم‌آلود تو و سخنان ناهموار تو و آههاى بلند تو و امتناع كردن از بيعت خلفاء ترا ميكشيدند بسوى بيعت مانند شترى كه مهارش را كشند تا آنكه بيعت كردى از روى كراهت تا آخر نامهء ميشومهء او پس حضرت امير در جواب نوشت كه آمد بنزد من نامهء تو در آنجا نوشته بودى حسد مرا بر خلفاء و امتناع مرا از بيعت ايشان و انكار كردن من خلافت ايشان را من عذر نميخواهم از اين امور نه بسوى غير تو زيرا كه چون حضرت رسول از دنيا رفت و امت او اختلاف كردند قريش گفتند مىبايد امير از ما باشد و انصار گفتند ميبايد امير از ما باشد قريش گفتند محمد از ماست و ما سزاوارتريم بخلافت از شما پس انصار ولايت و سلطنت را بقريش گذاشتند بسبب قرابت با محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم پس ما كه اهل بيت آن حضرت بوديم احق بوديم به اين امر از غير و چون مردم با أبو بكر بيعت كردند پدر تو ابو سفيان بنزد من آمد و گفت تو احقى به اين امر از غير تو و من يارى ميكنم تو را بر هر كه مخالفت تو كند و اگر خواهى پر مىكنم مدينه را از سواران و پيادگان بر سر پسر ابو قحافه و من قبول نكردم از ترس آنكه افتراق در ميان اهل اسلام بهم رسد و ابن ابى الحديد از كلينى روايت كرده است كه چون على عليه السّلام خواست بجانب بصره رود خطبه‌اى خواند و بعد از حمد و ثنا و صلوات فرمود بدرستى كه چون حقتعالى پيغمبر خود را بعالم بقا برد قريش امر خلافت را از ما گرفته متصرف شدند و ما را منع كردند از حقى كه ما سزاوارتر بوديم به آن از همه مردم پس دانستيم كه صبر كردن بر اين ظلم بهتر است از آنكه كلمهء مسلمانان را پراكنده كنيم و خونهاى مسلمانان را بريزيم و مردم نو مسلمان بودند و دين در حركت و اضطراب