ميراث نميگذاريم آنچه از ما ميماند صدقه است پس شما او را دروغگو و گناه كار و مكار و خائن دانستيد و خدا ميداند كه او راستگو و نيكوكار و تابع حق بود پس چون أبو بكر مرد گفتم من ولى رسول خدا و ولى ابو بكرم پس شما مرا دروغگو و گناه كار و مكار و خائن دانستيد و خدا ميداند كه من راستگو و نيكوكار و تابع حقم پس من خلافت را متصرف شدهام الحال هر دو متفق شدهايد ميگوئيد بما بده ميراث را پس از اين حديث كه در پنج صحيح از صحاح ايشان وارد شده است باعتراف امام ايشان معلوم مىشود كه حضرت امير المؤمنين عليه السّلام اين دو منافق را كذاب و غدار و مكار و گناهكار مىدانسته پس چگونه راضى بامامت و بيعت ايشان شده باشد و ايضا شبههاى كه ايشان در باب خلافت أبو بكر در نظر مردم جلوه دادهاند كه آن اجماع بر امامت اوست هرگاه امير المؤمنين ( ع ) و عباس در آن داخل نباشند كى اجماع متحقق شده است - و صاحب جامع الاصول روايت كرده است از صحيح مسلم و بخارى كه عايشه گفت فاطمه ( س ) دختر رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و عباس آمدند بنزد أبو بكر و طلب ميراث خود را از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ميكردند و طلب فدك ميكردند و حصهء خود را از خيبر أبو بكر گفت من از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شنيدم كه گفت از ما ميراث نميماند آنچه ميگذاريم صدقه است و آل محمد از
اين مال نميخورند و كارى كه پيغمبر كرده است من غير آن نميكنم چون حاصل صدقه مدينه آمد عمر آن را بعلى و عباس داد و على آن را متصرف شد و حاصل خيبر و فدك را عمر ضبط كرد و بايشان نداد و گفتهاند در روايت ديگر وارد شده است كه فاطمه عليها السّلام آزرده شد و هجرت كرد از أبو بكر و با او سخن نگفت تا از دنيا رفت و حضرت او را در شب دفن كرد و أبو بكر را براى نماز او خبر نكرد پس عايشه گفت على روئى در ميان مردم داشت تا فاطمه ( ع ) در حيات بود و چون فاطمه ( ع ) رحلت نمود روى مردم از او گرديد و رعايت او نميكردند و فاطمه بعد از حضرت رسول شش ماه زنده بود پس زهرى از راوى پرسيد كه پس على شش ماه با أبو بكر بيعت نكرد گفت نه و اللَّه نه او و نه احدى از بنى هاشم تا شش ماه با أبو بكر بيعت نكردند تا على بيعت كرد چون على كه روى مردم از او گرديد بضرورت ميل كرد به صلح با أبو بكر پس پيغام كرد أبو بكر را كه بيا بسوى ما و كسى را با خود مياور از براى آنكه عمر را با خود نياورد و از براى آنكه شدت عمر را ميدانست پس عمر با أبو بكر گفت كه تنها نزد ايشان مرو أبو بكر گفت به خدا سوگند كه تنها ميروم با من چه ميتواند كرد پس آمد بخانهء على و جميع بنى هاشم در آنجا مجتمع بودند پس حضرت امير عليه السّلام برخاست و خطبه خواند و فضايل خود را ذكر كرد و حقوق خود را بيان كرد تا آنكه أبو بكر سنگين دل بگريه افتاد و حضرت ساكت
حق اليقين ( فارسى ) — صفحة 152
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٥٢