أي : بل يقولون ، وقال سيبويه : أم بمعنى الاستفهام لقوله تعالى : ]
« أَمْ تُرِيدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَكُمْ »
( 1 ) أي : أتريدون ، يا ام متّصله است ، چون قبل از او همزهء استفهام واقع شده . و در بعض نسخ ، بدل عَلِقْتُ ، « عَقَلْتُ » واقع شده ، و عقل به معنى بندِ گردن است و عاقل را از آن اخذ كردهاند ؛ زيرا كه خود را از ارتكاب قبيح و ناشايست ، بند مىكند و باز مىدارد . و معنى اسباب و حَبل گذشت ؛ يعنى : بلكه در آويختهام يا بند كردهام به راههاى ريسمانهاى محكم تو كه در نهايتِ احكام است و موصِل است به مطالب و آرزوها ، مگر هنگامى كه دور گردانيده مرا گناهان من از خانهء وِصال كه عبارت از خلوتْسراى وصول به جناب مولا باشد و قطع تعلّق از ماسِوا .
[ تحقيق معنى وصال ]
هرگاه شخصى را اهتمام بسيار به چيزى تعلّق پذيرد و محبّت او در ضميرش جاى گيرد ، جز مقصود در ساحت ضمير و فضاى سينه نبيند و هر چه بيند . دوست پندارد و هر چه گويد ، دوست گويد و هر چه شنود ، دوست شنود و پيوسته طوطىِ زبان و هزار دستانِ جِنان به نواى او نواسنج و مدام در درياى اشتياق وصال مستغرق لُجّه « مَنْ أحَبَّ شَيئاً يَكثُرُ ذِكْرَهُ » باشد ، هرگاه نقد مجازى كه در معرض زوال و نقصان و محل تغيّر و زيان است ، بر اين گونه اعتبار پذيرد ، چرا نشايد كه با دوست و مُنعِم حقيقى پيوسته ، حال بر اين منوال باشد و اين سعادت را غنيمت شمارد كه مبادا گوهر
فرصت از دست رفته ، چهرهء حسرت و ندامت در آئينهء دلها نمايش پذيرد .
و وقتى به خانهء وصال مىرسد كه ظاهر خود را به شريعت حقّه و به متابعت ائمهء هدا و سنن مصطفى پاكيزه گردانَد و باطن خود را از ملكات رديّه و اخلاق دَنيّه مبرّا سازد و نَفْس را به علوم حَقّه متّصف گردانَد و از خواهشهاى نفْسانى خالى شود ، و به غير جناب مقدّس الهى و تحصيل رضاى او - جلّ شأنه - امرى منظور خود نسازد و ارادت خود را تابع مشيت حق - جلّ جلاله - گردانَد و دامن از لوث دنياى دنى
هامش
( 1 ) . بقره ، آيهء 108 .