مُساعِدٌ إلّااهْلَ بَيْتي فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَني الْمُنيَّةِ فَاغْضَيْتُ عَلىَ الْقَذى وَجَرَّعْتُ ريقي عَلَى الشَّجى وَصَبَرْتُ مِنْ كَظْمِ الْغَيْظِ عَلى أمْرٍ مِنَ الْعَلْقَمِ وَآلم لِلْقَلْبِ مِنْ حز الشَّفارِ » ( 1 ) . يعنى : خداوندا ! بدرستى كه من يارى مىخواهم از تو بر قبيلهء قريش ؛ يعنى طلب مىكنم از جناب قهاريّت تو كه داد من از قريش پُر طيش بستانى و روزگار را بر ايشان سياه گردانى - از جهت آن كه ايشان بُريدند علاقهء خويشىِ مرا و به رو افكندند ظرف آب مرا ، يعنى منقلب ساختند و تغيير دادند خلافت و حكومت مرا ، و اجماع كردند و فراهم آمدند بر جنگ كردنِ با من در حقّى كه بودم من سزاوارتر به آن از غير خود ، و گفتند : به درستى كه در حقّ است اين كه بگيرى منصب خلافت را ، و در حقّ است اين كه ممنوع شوى از او ، يعنى اخذ خلافت ، و منع آن را برابر مىدانستند و تميز حق از باطل نمىكردند . ( 2 ) پس شكيبايى كن در حالتى كه غمناك باشى ، يا بمير در حالتى كه اندوه خورنده باشى . پس چون ديدم كه نيست مرا نصرتكنندهاى و نه دفعكنندهاى از شرّ اعدا ، و نه يارى كنندهاى ، مگر جماعتى قليل از اهل بيت من ، پس فرو بردم خشم خود را به سبب ايشان از مرگ ، كه اندكْ مردمى بودند و كشته مىشدند . پس به هم نزديك آوردم پلكهاى چشمم را بر خاشاكى و جرعه جرعه ؛ فرو بردم آب دهن خود را بر اندوه در گلو مانده ؛ يعنى در مشقت بلا ، مثل كسى بودم كه خاشاك در چشم او افتاده باشد ، و صبر كردم از فرو خوردن خشم بر امرى كه بود تلختر از درخت عَلقَم ، كه در نهايت ، تلخى است و به درد آورندهتر مَر دل را از بُريدن كاردهاى بزرگ . پس كذب ملعون على قوشچى ظاهر شد كه مىگويد در شرح تجريد كه : شكايت امر خلافت از آن حضرت ظاهر نشد ، و در خطبهء مشهور به « شقشقيه » نيز آن حضرت در امر خلافت و امامت ، شكايت و تظلّم نموده . هر متأمّل صاحب انصاف و ادراك كه در اين كلام سوزناك تأمّل نمايد و طريق
ميراث حديث شيعه — صفحة 182
مساهمون: مهدى مهريزى
ص١٨٢
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، ج 2 ، ص 202 .
( 2 ) . خ ب : زيرا كه زعم ناقص ايشان ، چنان بود كه خلافت ما حق است و ممنوع بودن تو از خلافت ، به حقاست .