شد ميانهء حضرت موسى عليه السلام و حضرت خضر عليه السلام در قصّهء كشتى و غلام و جِدار و موسى به قوم خود برگشت ، برادرش هارون سؤال كرد او را از آنچه از حضرت خضر شنيده و ديده بود از عجائب دريا موسى عليه السلام گفت : وقتى ما و خضر در كنار دريا بوديم كه مرغى پيش ما فرود آمد و قطرهاى از آب به منقار خود برداشت و به جانب مشرق انداخت ، و قطرهاى ديگر بر گرفت و به طرف مغرب انداخت ، و مرتبهء سوم ، قطرهاى برگرفت و به آسمان انداخت . بار چهارم قطرهاى برداشت و به جانب زمين افكند ، و مرتبهء پنجم ، قطرهاى برداشت و به دريا افكند . ما و خضر عليه السلام از اين حالت در حيرت افتاديم . از حضرت خضر پرسيدم ، گفت : نمىدانم . ناگاه ، صيّادى پيدا شد كه در دريا صيد مىكرد . به ما نگاه كرد و گفت : چيست شما را كه متفكّر شدهايد ؟ آيا تفكّرِ شما از كار اين مرغ است ؟ گفتم : تفكّر ما اين است گفت : من مرد صيّادم و علم دارم به اشارهء اين مرغ و شما پيغمبرانيد و نمىدانيد ؟ گفتيم : ما نمىدانيم مگر آنچه را خدا به ما تعليم داده . پس گفت : اين ، مرغى است در دريا كه « مسلم » ( 1 ) نام دارد ، به جهت آن كه چون به آواز آيد . مسلم ، مسلم ( 2 ) مىگويد و اشاره به انداختن آب از منقار خود به جانب مشرق و مغرب و زمين و آسمان و دريا آن است كه مىگويد : خواهد آمد در آخرالزمان ، پيغمبرى كه بوده باشد علم اهل مشرق و مغرب و علم اهل آسمان و زمين پيش علم او مثل اين قطرهاى كه در دريا انداخته شد ، و به ارث خواهد رسيد علم او به ابن عمّش و وصى او ، و نزد اين حال ، نزاعى كه در ميان ما و خضر بود ، تسكين يافت و هر يك به قلّت دانش خود اقرار كرديم ، بعد از آن كه عجب مىآمد ما را به علم خود . آن گاه صيّاد غايب شد ، دانستيم كه مَلَكى بود كه خداى تعالى فرستاده بود تا نقص دانش ما را به ما ظاهر سازد ؛ چرا كه هر يك در دانش ادّعاى كمال مىكرديم ( 3 ) ، و اين خبر در مصابيح القلوب نيز به اندك تغييرى مذكور است .
ميراث حديث شيعه — صفحة 178
مساهمون: مهدى مهريزى
ص١٧٨
هامش
( 1 ) . خ ب : سلم .
( 2 ) . خ ب : سلم سلم .
( 3 ) . مدينة المعاجز ، ج 2 ، ص 134 - 136 ؛ بحار الانوار ، ج 13 ، ص 135 .