كمال بى دقتى از جاى خود تكان نخوردند .
به هر حال اين دو نفر به مركز فرماندهى سيمتقو در چهريق برده شدند و به نيروهاى وى تحويل داده شدند .
اسماعيل سيميتقو در اولين ملاقات با كمال احترام و روحيهء ميهمان نوازى برخورد مىكند تا بتواند خانوادهء جهانگير ( شاهزاده ) را كه همسر و سه دختر داشت به چهريق بياورد .
ولى خانواده وى عاقلانه عمل مىكنند و در پاسخ نامهاى كه به قلم خود شاهزاده نوشته شده بود مىگويند ما به شرطى مىتوانيم اين دعوت را بپذيريم كه شاهزاده بيايد و ما را در اين سفر يارى كند ، سيميتقو باز هم نتوانست به خواستهاش برسد و تيرهايش به هدف نخورد خيلى عصبانى گرديد . به مأمورين گفت شما با ميرهدايت تبانى و دست به يكى كرديد و او فرار نمود ، دستور داد جهانگير و محمد على خان را با بدترين شكنجهها كشتند .
عدّهاى دربارهء قتل جهانگير نقل مىكردند كه دست و پاهايش را با تَبر قطع كردند و سپس او را از بالاى كوه بلندى پايين انداختند .
و تعداد سيزده نفر مامورى كهاينها را آورده بودند همه را دست و پا بسته به درّهانداختند .
كسروى مىنويسد ، ميرهدايت يك فرد جنگ آزموده و شجاع و تيزهوش بود كه توانست از چنگ دشمن فرار كند و خودش را نجات دهد .
ماجراى اميد آفرين
داستان ميرهدايت و ديگر سادات چالدران ( قراعينى ) از ناحيهء پدران و بزرگان به ما رسيده است و ما به طور كامل همهى