تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ و شجره سادات چالدران ( قراعينى ) ( فارسى ) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
ماجرا را از آنها دريافت كرده‌ايم . پدرم حجّت الاسلام مرحوم آقاى حاج ميرقاسم فتاحى ( قدس سره ) بارها برايم اين موضوع را نقل مىكرد كه ميرهدايت مرحوم ، بعد از بازگشت به آغوش خانواده ، تمام ريز و درشت جريان را اين گونه . . . نقل مىنمود . كه من در شب تاريك خود را در ميان باغها و آبگيرها پنهان كردم و مأمورين در اطراف گشت مىزدند تا مرا پيدا كنند ولى مأيوس شدند و بعد برگشتند كه نزديك سحر بود و هيچ چيز قابل مشاهده نبود . ناگهان خود را در وسط باتلاق غرق در آب ديدم و هراسان شدم در اين ميان روشنائى صبح چشمك ميزد و امكان ديدن اطراف به تدريج فراهم مىشد در اين لحظه كلاغ‌هايى كه در بالاى درخت نشسته بودند و از خواب شبانه بيدار مىشدند مرا در وسط باتلاق فرو رفته يافتند ناگهان صداى دسته جمعى سر دادند ، من چون اغلب زمان‌ها در دشت و صحرا و باغ‌ها با لباس رزم بودم و از رازهاى پرندگان خبر داشتم و مىدانستم كلاغ‌ها در اوّل صبح وقتى چيزى را در حال حركت به بينند اين چنين سر و صدا مىكنند . در اين لحظه خيلى ناراحت و غمگين شدم كه شايد مأمورين با شنيدن صداى كلاغ‌ها ، رمز يافتن من را به دست آورند در اين لحظه دل به دريا زدم و با تمام قدرت روى به سوى آنها كردم و گفتم اى كلاغ ها ، گوش بدهيد ، اگر من