تابعى ناچار در سال 990 راه قزوين را پيش گرفته ، و نزد امير شمس الدّين محمد رفته است ، و اشعارش نزد امير مزبور باارزش جلوه كرده و مقرب او شده است و ضمنا توليت اوقاف خوانسار از طرف امير به وى محول گرديده است ، تابعى بدانجا رفت و هم در آنجا درگذشت . سال وفاتش معلوم نشد .
كار من دور از تو غير از نالههاى زار نيست * گر بزارى جان دهم دور از تو دور از كار نيست
*
« تابعى » هنگام ديدن شرح شوق از من مپرس * اضطراب دل تماشا كن كه در پهلوى تست
طالعى يزدى « 1 »
مردى خوشنويس و طالب علم بود . در عهد جلال الدّين محمّد به اكبرآباد هند رفته ، هرچند طالعآزمائى نمود جز صحّافى ( كه شغل او بود ) چارهء خود نديد
از اوست :
« طالعى » نقد حياتش بهجز از عشق بتان * صرف هر چيز كه مىگشت پشيمانى داشت
*
شوم بى خود اگر گويم ز حال خود سخن با او * چه حال است اينكه نتوان گفت حال خويشتن با او
خواجه عبد الغالب « 2 »
فرزند خواجه زينل بيك بارجينى بوده ، مردى بسيار خوشطبع و به غايت نيكوروى و پيوسته با ارباب سخن معاشرت و مصاحبت مىنموده است . به سال 1071 وفات نموده است . از اشعار اوست :
هامش
( 1 ) . ص 495 تذكرهء روز روشن
( 2 ) . ص 203 جامع مفيدى .