تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 84

مساهمون:

ص٨٤
بعد وفات هر قلم استخوان ما * سربسته نامه‌ايست ز درد نهان ما
*
اسير الفت بىدرد مردمى چندم * كه گر ز درد تو ميرم ترا خبر نكنند بر آن سرى كه دهى در ره بتان « ذهنى » * بنه كه پاى ببندند و ناله سر نكنند

اسحاق يزدى « 1 »

مير محمّد امين الدّين يزدى ، صوفىمشرب بوده و در زمان صفويه ، مىزيسته است . از اوست :
رتبه مىجويى چو خورشيد از خلايق دور باش * سايه از همراهى مردم به خاك افتاده است

راغب « 2 »

نامش محمد سعيد فرزند استاد رضا سلمانى مالميرى ، جوانى خوش‌منظر و شيرين‌سخن بوده . در اوايل جوانى به ديار هند شتافته و در حيدرآباد هند اقامت نموده است و با صاحب‌طبعان آن ملك ، مصاحبت و مجالست مىنموده و گاهى زبان به نظم اشعار مىگشوده است . سال تولد و وفاتش معلوم نشد . دو غزل زير از منظومات اوست كه در حيدرآباد سروده است : *
مرحبا قاصد بگو آن شوخ بىپروا چه گفت * از من شوريده‌حال بىسر و بىپا چه گفت
هامش
( 1 ) . ص 11 از تذكرهء سخنوران يزد ( 2 ) . ص 210 جامع مفيدى ، ص 290 آتشكدهء يزدان .
تذكره شعراى يزد — صفحة 84 | عباس فتوحى يزدى