مدامى « 1 »
شيخ نور الدّين كه نسب خود را به شيخ احمد فهادان مىرساند ، فرزند شيخ محمّد مسيح است ، كه در كوى سرسنگ سكونت داشته ، اشعار شيخ بيشتر مزاحانگيز و سخنانش لطافتآميز بوده و مدامى تخلّص مىنموده است . سال وفاتش را 1061 الى 1071 نوشتهاند .
دلم را زلف جانان مىشناسند * پريشان را پريشان مىشناسد
همانا در جنون ما شعور است * كه دست ما گريبان مىشناسد
*
با نيك و بد چهكار ترا گر محبت است * از دست دوست هرچه رسد جاى منّت است
مولانا شمس « 2 »
مردى با كمال و بافضل بوده ، طريق مصاحبت و رموز مجالست را نيكو مىدانسته است . دو رباعى ذيل اثر طبع روان اوست كه نقل مىشود :
اى دل پى يار ناتوانى بس نيست ؟ * اى چشم فگار خونفشانى بس نيست ؟
عمريست كه يار رفت و جان با او رفت * هان اى تن زار زندگانى بس نيست ؟
*
دل گفت به ياد رفته جز جان نرسد * جان رفت ولى بيار آسان نرسد
اكنون تن خسته بر جناح سفر است * ترسم كه به جان رسد بجانان نرسد
تابعى « 3 »
بنا به نوشتهء مؤلفان لغتنامه ، تابعى از شعراى امى ايران است كه با وحشى بافقى معاصر بوده و هم با او رقابت و مقابلهگوئى داشته و وحشى او را هجو نموده است .
هامش
( 1 ) . ص 205 جامع مفيدى ، ص 330 آتشكدهء يزدان .
( 2 ) . ص 209 جامع مفيدى ، ص 185 هفتاقليم
( 3 ) . ص 26 لغتنامهء دهخدا ، ص 279 آتشكدهء يزدان تذكرهء شبستان