روز ما شد تيره بىرخسار او قاصد بگو * از شب هجران و از انديشهء فردا چه گفت
گفت مىبايد چو شمع از آتش غم سوختن * سوختم بىدرد آخر از دل شيدا چه گفت
گفت با من در طريق عاشقى خاموش باش * گشتهام خاموش از شور و شر دنيا چه گفت
گفت با من در طريق آشنائى خاك باش * خاك ره گشتيم ما از حاصل عقبى چه گفت
گفت در عقبى ترا با عشق من كار است و بس * گفتمش ديگر بگو آن ماه بزمآرا چه گفت
گفت هركس والهء ما گشت از ما مىشود * « راغب » بىصبر و دل ديگر مگو از ما چه گفت
*
بيا كه جلوهء آن شوخ دلربا اينجاست * فغان و نالهء عشاق بينوا اينجاست
برون ز دايرهء عشق پا منه اى دل * به هر طرف چه زنى گام ، رهنما اينجاست
بر آستان تو دارم رخ نياز اى دوست * خوشم كه سايهء بالوپر هما اينجاست
بشاهراه حقيقت برآر دست نياز * بخواه حاجت خود قبلهء دعا اينجاست
مرو به صومعه گر عارف سخندانى * درآ بميكده جام جهاننما اينجاست
به پيش ناكس و كس شكوه سر مكن « راغب » * خموش باش دلخسته را دوا اينجاست