تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 78

مساهمون:

ص٧٨
و ليكن مرا بخت ناسازگار * ببسته است بر گردن روزگار
*
زهر است حضور خلق اگر يك‌نفس است * ترياك دهد تلخى اگر يك عدس است
*
با آنكه يكى گام به منزل دارم * صد تخم هوس هنوز در دل دارم در خاك ندانم به چسان مىگنجم * با اين‌همه آرزو كه در دل دارم

ادائى « 1 »

نامش امير محمد مؤمن ، از قضات معروف بوده و مدّتى در ميبد و اردكان به كار قضاوت اشتغال داشته است . و در اواخر عمر ، به هندوستان رفته و در بندر سورت جايگزين گشته و هم در آنجا وفات يافته است . سال وفاتش را تاريخ يزد 1030 ه و تذكرهء دكن چاپ حيدرآباد سال 1038 ه نقل نموده است .
در گلستان جهان نيست گياهى بيكار * من كه خارم گل دستار سر ديوارم هركه آمد نظرى كرد و خريدار نشد * گوئى آئينه آويخته در بازارم
*
ز مرده ، كودك بيدل چنان نمىترسد * كه من ز ديدن اين زندگان هراسانم
*
بىروى تو هرگاه رهم در چمن افتد * ديوار به از سايه كه بر روى من افتد
*
اين عمر بباد نوبهاران ماند * وين عيش بسيل كوهساران ماند زنهار چنان بزى كه بعد از مردن * انگشت گزيدنى به ياران ماند
هامش
( 1 ) . ص 285 رياض العارفين ، ص 777 تذكرهء پژمان ، ص 1453 از لغت‌نامه استاد دهخدا ، آتشكدهء آذر ، ص 270 آتشكدهء يزدان . تاريخ يزد .