مير عبد اللّه « 1 »
فرزند عرشى سابق الذكر است . وى به هند رفت و هم در آنجا اقامت گزيد و گاهگاهى كه شعرى مىسرود ، آن را بهعنوان ارمغان براى كسان خود مىفرستاد .
سال ولادت و وفاتش بدست نيامد .
هر بىخبرى نه فاتح الابوابست * هر بىخردى نه از اولو الالبابست
در سير چمن بود چو نرگس نادان * هرچند كه بيدار بود در خوابست
*
به خانهاش روم و اين كنم بهانهء خويش * كه مست بودم و كردم خيال خانهء خويش
*
هر مرد به قدر حاجت خويش گداست * آن را كه نه فقر و احتياجست خداست
دانى ز چه فقر فخر مردان كردند * كز فقر فنا و در فنا استغناست
سعيدا ( مجنون ) « 2 »
مردى درويش مشرب و عارف بوده و در فن نقشبندى ، مهارت داشته و گاهى هم شعرى مىسروده است . بيشتر اوقات خود را در اصفهان گذرانيده . او چند پسر داشت كه شغلشان بافندگى بوده است . سال تولد و وفاتش معلوم نشد .
كس نيست كه خارم ز دلريش برآرد * اين خار مگر آتشى از خويش برآرد
*
زين دشت نه خار و نه گيا مىماند * زين باغ نه آب و نه هوا مىماند
زين جامهء عاريت كه جسمست « سعيد » * پوشيدن و كندنى به ما مىماند
*
هامش
( 1 ) . صفحهء 310 آتشكدهء يزدان ، ص 399 تذكرهء نصرآبادى .
( 2 ) . ص 334 تذكرهء نصرآبادى ، آتشكدهء آذر ، ص 118 تاريخ يزد ، ص 209 تذكرهء يزدان ، ص 329 آتشكدهء يزدان .