شير خدا بهر سخا كان جود * قطب زمان اختر برج كبود
بهر صفا كان وفا و كرم * سايه ده طوبى و باغ ارم
مشهد مولاست نظر باز كن * بال به هم برزن و پرواز كن
جاى سر است اينكه تو پا مىنهى * پاى ندانى كه كجا مىنهى - الخ
در جامع مفيدى ، مثنوى زير درباره شيركوه يزد نوشته شده كه ممكن است اثر طبع خود او باشد .
عجب گونه كوهى خدا آفريد * كه مانند آن كس به گيتى نديد
رهش تند و لغران ز تك تا فراز * چو زلف بتان پيچپيچ و دراز
بر آن سر كه از ابر بالاتر است * يكى دشت هموار و پهناور است
ز يك فرسخ افزون به طول و به عرض * زمينى دگر بر فلك كن تو فرض
به هر سو روان چشمهء خوشگوار * درختان پرميوه و كشتزار - الخ
عرشى « 1 »
وى در ميدان زهد و عبادت ، گوى مسابقت از ابناى روزگار ربوده است و بعلاوه داراى قريحهء شعرى بوده و گاهى به سرودن اشعار مبادرت مىنموده است ، از جمله در جواب غزل خواجه شمس الدّين محمّد حافظ شيرازى كه مىفرمايد :
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو * يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو
عرشى در جواب گفته :
تخم ديگر به كف آريم و بكاريم ز نو * كآنچه كشتيم ز خجلت نتوان كرد درو
مشهور است بعد از فوت او زنى به نزد پسر عرشى كه عبد اللّه نام داشت آمد و
هامش
( 1 ) . ص 209 آتشكدهء يزدان ، ص 204 جامع مفيدى .