شبم كه ناله به لب مىرسيد و برمىگشت * نبود بىسببى از پى اثر مىگشت
شب فراق براى تسلىام گردون * چراغ ماه به دست از پى سحر مىگشت
*
تعليم ناز چند دهى چشم مست را * دل آنقدر ببر كه توانى نگاهداشت
*
لب بسته « اخترى » ز فغان يكدو شب گذشت * يا مرده است ، يا به وصالى رسيده است
*
در دلم شبهاى غم ، شادى گذر چون افكند * چون كسى خود را در آن درياى پرخون افكند
سوختم از جور خوبان « اخترى » آهى بكش * برق آهت آتشى شايد بگردون افكند
*
« اخترى » در چه خيالى كه چو تارى شدهاى * مگر انديشهء بر خويش تنيدن دارى
شميمى يزدى « 1 »
محمّد مؤمن متخلص به شميمى ، به انواع فنون و به اقسام هنر آراسته ، زادگاهش دار العباد يزد بوده و به سال 1028 به هندوستان رفته ، ابيات زير از ساختههاى اوست :
گوشهء چشمى اگر ساقى به ما دارد بهجاست * عمرها در گوشهء ميخانه خدمت كردهايم
*
شادم به دلشكستگى خود كه پيش من * قدر دلشكسته چو زلف شكسته است
*
در بتان هند چون او دلبر خودكام نيست * رام رامم گرچه مىگويد و ليكن رام نيست
*
گر جان طلبد از تو غم دوست « شميمى » * تقصير مكن خاطر همخانه عزيز است
هامش
( 1 ) . ص 438 تذكرهء روز روشن ، ص 731 از گلزار جاويدان جلد دوم