تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
اى كه از اقبال و جاه و رأى و تدبير و خرد * ساخت ممتازت ز اهل جاه و منصب پادشا شاه شاهان جهان يعنى سليمان زمان * آنكه دارد آصفى همچون تو با عدل و سخا از تو دولت برنگردد تا فلك در گردش است * تا بود دوران بود خورشيد تابان را ضيا گشت رشك گلشن جنّت ز عدلت ملك يزد * چون دل ويران عاشق ز التفات دلربا يزديان از عدل و احسان تو در هر صبح و شام * وردشان چون من نباشد جز دعاى بىريا گاه تمكين از تو حسن خلق باشد دلپذير * در بزرگيها بود كوچك‌دليها خوش‌نما اى توئى امروز در ملك سخن حرف‌آفرين * داند اين معنى به معنى آنكه باشد آشنا آسمان قدر آصفا ، چون از سليمان زمان * شد مشرف از سراپائى تو را سر تا به پا خواست فايز مصرع تاريخ و پير عقل گفت * قدر مه افزود مهر انور از زيب قبا
وى در عصر شاه سليمان صفوى مىزيسته و سال تولد و وفاتش بدست نيامد .

ميرزا محمّد صفى يزدى « 1 »

او از شعراى يزد و معاصر با صفويه بوده است رباعى زير از ساخته‌هاى اوست :
نى بىناله آهنگى ندارد * دل بىعشق فرهنگى ندارد به قتل من تغافل اين‌همه چيست * هلاك كشتگان ننگى ندارد

ميراجرى « 2 »

نامش مير محمد حسين از سادات حسينى يزد ، بسيار متمول بود ، ولى در خرج كردن خست طبع داشت و عاقبت جان بر سر مال نهاد . توضيح آنكه در سال 1047 در قريهء اشكذر ( چند كيلومترى يزد ) نيمه‌شبى دزدى چند بر سرش تاخته و او را كشته و مالش را تاراج نمودند . چند فرد از اشعار او ثبت مىگردد :
بس‌كه كردم گريه بر ياد لب ميگون او * سبزه در ويرانه‌ام يك گردن از مينا گذشت
هامش
( 1 ) . ص 1531 از گلزار جاويدان جلد سوم ( 2 ) . ص 269 آتشكدهء يزدان ، ص 293 از تذكرهء نصرآبادى .