اول اندر كنار ما در خون * پرورش يافته ز حد بيرون
آخر اندر كنار ما در خاك * از نقوش وجود گردد پاك
چند روزيست زندگى جهان * عاقبت كل من عليها فان
هر وجودى كه گردد آن ظاهر * خاك در خاك مىشود آخر
رفته عيسى اگر به چرخ برين * عاقبت خاك مىشود به زمين
آنكه آمد خلاصهء لولاك * در مدينه چو گنج شد در خاك
سراج الدّين « 1 »
وى معاصر با شاه سليمان صفوى بوده است و در سخنسنجى بين الاقران گوى تفوّق را ربوده . نمونهاى از اشعار او كه در دسترس بود نقل مىشود :
ز روزگار ستم هر شكايتى كه مراست * به روزگار دراز ار كنم نيابد راست
چه سعىها به هنر بردهام خصوص به شعر * كز آن هنر همه اكنون نتيجه رنج و عناست
ديرى يزدى « 2 »
در تذكرهء روشن آمده كه او شاعرى بوده سخنور ، و به سال 1082 قمرى درگذشته است ، و مؤلف جامع مفيدى غزل زير را از جمله منظوماتش نوشته است .
غزل
مرغ دل بىاو ندارد ميل بستان دگر * بىرخش خار است در چشمم گلستان دگر
پر شد از خون جگر چندانكه جاى اشك نيست * از كجا آرم رفيقان ، باز دامان دگر
در تنم جان نيست من از تير او شرمندهام * مىخورد ازبسكه پيكانش به پيكان دگر
در ميان بتپرستان باد زنارم حرام * گر ، دهم غير از تو دل بر نامسلمان دگر
« ديرى » اين طوفان ز گردابم به ساحل مىبرد * مىبرم كشتى به استقبال طوفان دگر
هامش
( 1 ) . ص 172 هفتاقليم ، ص 209 جامع مفيدى ، ص 294 آتشكدهء يزدان .
( 2 ) . ص 129 از تذكرهء سخنوران