*
چون لشكر عشق ، از پى تسخير دل آمد * عقل است حريف سپرانداز و دگر هيچ
سالك « 1 »
نامش محمّد جعفر ، از شعراى معاصر صفويه ، تحصيلاتش در رياضى و طبيعى ، و با وجود اين شخصى اديب بوده و ذوقى سليم داشته است . بهطورىكه مؤلف تذكرهء نصرآبادى در كتاب خود نوشته ، وى مدّتى در شيراز شانه رنگ مىكرده و در لباس درويشى به اصفهان رفته و بعد از مدّتى به هند سفر نموده و در آنجا به خدمت عبد اللّه قطب شاه پيوسته و پس از زمانى به شاهجهانآباد رفته و در آنجا بدرود حيات گفته است . سال تولد و وفاتش بدست نيامد . اينك نمونهء اشعار وى نقل مىشود :
آشنائى كهنه چون گرديد بىلذّت بود * كوزهء نو يكدو روزى سرد سازد آب را
*
جز دل من كه ز عشق تو مكرر سوزد * كس نديده است در آتش كه سمندر سوزد
پاى تا سر ز تب عشق تو افروختهام * هركجا تكيه كنم بالش و بستر سوزد
در قيامت چو سر از خاك لحد بردارم * ترسم از آتش من عرصهء محشر سوزد
همچو شمعى كه فروزد به دل فانوسى * نامهام در بغل بال كبوتر سوزد
زندهاى نيست كه بر مرده ندارد حسرت * خضر شمعى است كه بر خاك سكندر سوزد
بيم از آتش دوزخ نكند در محشر * « سالك » عشق تو از آتش ديگر سوزد
*
شكست شيشهء خاطر ز ساغرم پيداست * چو داغ لاله دل از كاسهء سرم پيداست
جواب نامهء من غير نااميدى نيست * ز دست سودن بال كبوترم پيداست
هامش
( 1 ) . ص 181 مجمع الفصحاء جلد دوم ، آتشكدهء آذر ، ص 208 جامع مفيدى ، ص 294 آتشكدهء يزدان ص 128 تاريخ يزد ، ص 150 ريحانة الادب جلد 2 ، ص 329 تذكرهء نصرآبادى ، ص 282 تذكرهء روشن - گلزار ادب .