*
ز برق آه مىسوزم سراپا كوه و صحرا را * باشك تلخ مىگويم جواب شور دريا را
*
نه تنها گردباد از شوق او بىتاب مىگردد * كه مستى مىكند بحر و سر گرداب مىگردد
*
خوب است كه دلدار وفا داشته باشد * چندانكه دلش ميل جفا داشته باشد
ما خود سر فتراك جفاكيش تو داريم * فتراك تو آيا سر ما داشته باشد
رنجش ز تو خوبست و ليكن نه ز « سالك » * بايد بروش يار ادا داشته باشد
*
زبان هرزه درايان توان به نرمى بست * كه پنبه سرمهء خاموشى جرس باشد
*
صفحهء رخ ز صفاى خط او ساده شود * آب در كوزه ز فيض لب او باده شود
جلوهاى كرد و نهان گشت ز پيش نظرم * آدمىزاده نديدم كه پريزاده شود
*
دشت خالى شد و پر شد ز غزالان كويت * از تو آوارهء شهرند بيابان وطنان
*
جان ز تن رفت و ببالين من آمد جانان * نرود تا نفسى كى نفسى مىآيد ؟
*
اگر به خانه نيايى به اينقدر شادم * كه گاهگاه بپرسى نشان خانهء ما
شهودى « 1 »
ميرزا محمّد على يزدى ، به عهد اكبر شاه به هندوستان مسافرت نموده ، منظور نظر عاطفت امراى عهد گرديد . اشعار زير از مثنوى ( عدمنامه ) اوست :
هر جسد كان به زير افلاك است * اوّلش خون و آخرش خاك است
هامش
( 1 ) . ص 448 از تذكرهء روز روشن