شوقى « 1 »
شاعرى درويش مشرب كه از احفاد خواجه رشيد وزير بوده ، و بيشتر در هرات ( از توابع يزد ) مىزيسته . از عهد جوانى تا زمان پيرى ، قدم در كوى عاشقى داشته و انديشه بر ملاقات گلرخان جفاپيشه ، مىگماشته است . طبعى داشته و شعرى مىسروده كه نمونهاى از آن درج مىشود :
*
بسكه سيل مژه از هر طرفى سويش رفت * كوچهها گل شد و نتوان بسر كويش رفت
*
« شوقى » غم دوست را به عالم ندهى * با هركه نه زوست شرح اين غم ندهى
*
مرغ غم او به حيله شد ما را رام * زنهار كه مرغ رام را رم ندهى
*
نداند عاشق بيدل قناعت * فزايد حرص او ساعتبهساعت
*
دو دم نبود به يك مطلوبش آرام * به هردم در طلب برتر نهد گام
*
« شوقى » غم عشق دلستانى دارى * گر پير شدى غم جوانى دارى
شمشير كشيده قصد جانها دارد * خود را برسان تو نيز جانى دارى
فنائى يزدى « 2 »
نامش كمال الدّين حسين است و در زمان سلطان حسين ميرزا مىزيسته است .
از اوست :
دستم نمىرسد كه درآرم به گردنت * دست من شكستهء مسكين به دامنت
هامش
( 1 ) . ص 2881 جلد چهارم قاموس الاعلام ، ص 247 تذكرهء پژمان ، ص 180 هفتاقليم ، آتشكدهء آذر ، ص 208 جامع مفيدى .
( 2 ) . ص 1096 از گلزار جاويدان جلد دوم