اى لبت خوش ، دهنت خوش ، قد و بالاى تو خوش * اين دل ناخوش من هم به تمناى تو خوش
*
با زور و بحث كج رگ گردن قوى مكن * از ذو الفقار باطن اهل سخن بترس
*
درمش سكه توفيق نبيند هرگز * هركه رو در گرو سيلى استاد نكرد
*
تا كى پى ديدار مه نو سفر خويش * چون سنگ نشان بر سر هر سنگ نشينم
تا چند در اين گلشن ايام « زمانى » * چون غنچه دهان بسته و دلتنگ نشينم
*
نيستم منكر ولى در اعتقاد اهل دل * گر بهشتى هست غير از گلشن رخسار نيست
*
گيرم كه به درد خسته درمان گشتى * در ديده چو سرمهء سليمان گشتى
حال دل ما اگر نپرسى بهتر * انگار كه گفتيم و پشيمان گشتى
*
گر مه عيد نمايد فلكت شاد مشو * كه غرضهاست در اين نعل كه وارون زده است
*
گر خاك پاى مردم صاحبنظر شوى * در چشم روزگار چو نور بصر شوى
روزى رسى به دولت آزادى اى پسر * كز بندگان حلقه به گوش پدر شوى
گرچه به خوبى تو ملائك نمىرسند * مىكوش جان من كه از آن خوبتر شوى
از اين مقدار كه نقل شد معلوم گرديد كه اشعار زمانى در غايت روانى و فصاحت است .
زين الدّين آبشورى « 1 »
در جامع مفيدى نقل شده كه وى در نوشتن خط نستعليق استاده بوده و به انواع فضائل و كمالات و تقوا آراسته و گاهى به نظم اشعار ، مىپرداخته و ديوان اشعارش
هامش
( 1 ) . ص 147 از تذكرهء سخنوران