والهء زلف كسى است سنبل آشفتهاش * ياد ز چشمى دهد نرگس فتان او
دهر ندارد بقا بادهء عشقى بنوش * عمر ابد مىدهد چشمهء حيوان او
از چه صدف را گره ز آب گهر در گلوست * گر به تبسم نديد گوهر دندان او . . .
*
از برم جلوهكنان آن مه محبوب گذشت * للّه الحمد كه اين ماه به من خوب گذشت
*
ببرِ تو خوار تا كى ، دل مستمند باشد * ز كجا بيارم آن دل كه ترا پسند باشد
*
جان مىدهم نخست به خوبان به جاى دل * آيين عشقبازى من طور ديگر است
زمانى « 1 »
وى از شعراى نامى زمان شاهعباس كبير ، و كسى است كه ، ديوان خواجه شمس الدّين محمد حافظ را جواب گفته ، و پس از آن از يزد به اصفهان رفته ، و به دربار شاهعباس بار يافت - شاه پرسيد زمانى چه كردهاى ؟ عرض كرد ديوان خواجه را جواب گفتهام . شاه گفت جواب خدا را چه خواهى داد ؟ همين سخن باعث شد كه از كتابت ديوانش منصرف گردد . وفات زمانى به سال 1021 بوده است . نمونهاى از اشعارش ، بطور پراكنده در بعضى از تذكرهها ديده مىشود .
اشعار « زمانى » دُر مكنون باشد * وصفش ز قياس و عقل بيرون باشد
قانون فصاحت است لطفش در شعر * پيچيدن آن گرفت قانون باشد
* * *
كجاست گرمدلى آفتاب سيمايى * بشام طالع ما چون ستاره پيدايى
تلافى شب عمر گذشته ما را بس * گرفتن سر زلف بلندبالايى
*
هامش
( 1 ) . ص 829 تذكرهء پژمان ، ص 244 تذكرهء نصرآبادى ، ص 126 ريحانة الادب جلد دوم ، آتشكدهء آذر ، ص 18 هفتاقليم ، ص 209 جامع مفيدى ، ص 293 آتشكدهء يزدان ، ص 435 و ص 457 گلچين جهانبانى .