دمى آنسو * كدامين سو ؟ !
خداوندا تو مىدانى ، تو مىفهمى * كدامين سو
خداوندا جوابم ده * در اين تقدير آشفته
پناهم ده ، پناهم ده . . .
نورى
افسانهء نورى ، فرزند مرتضى ، در سال 1354 ش در يزد پاى به عرصهء حيات نهاد .
وى تحصيلات خود را تا دورهء كاردانى بهداشت حرفهاى ادامه داد . او سرودن شعر را از دورهء دبستان آغاز كرد و موفق به كسب رتبه در مسابقات شعر شده است . نورى بيشتر اشعارى در قالب غزل ، مثنوى و به سبك نيمايى دارد :
ديشب گذشت ، حادثهاى اضطرابخيز * از بيخِ گوشِ پنجرهاى آفتابخيز
سنگى به وسعتِ دلِ سختِ شهابسنگ * مىرفت سمت آينه دل شتابخيز
دست زمين سپر شد و از پشت ابرها * پاشيد بر نگاه من اشكى گلابخيز
وقتى خطر كمانه شد و رعد و برق هم * آرام رد شد از بغل چشم خوابخيز
اعجاز انتظارِ مرا پارهپاره كرد * شد آسمان ابرى من هم شهابخيز
ديشب قرار بود دلم تا شود و يا . . . * نه بگذريم از اينهمه بحث عذابخيز
حالا به روى آينه لبخند مىزند * مژگان تابخورده و چشمى شرابخيز
حالا فرارى است تنفر و عشق هم * پيداست در نگاه زنان نقابخيز
ديشب گذشت با همه اضطراب و صبح * تقديم شد به عشق ، دلى آفتابخيز
نگاه
زيباترين فرشته دنيا نگاه كن * آبىتر از ترانه دريا نگاه كن
تا از كنار پنجرهات رد شدم عزيز * چشمم هنوز محو تماشا نگاه كن