تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 638

مساهمون:

ص٦٣٨
دمى آن‌سو * كدامين سو ؟ ! خداوندا تو مىدانى ، تو مىفهمى * كدامين سو خداوندا جوابم ده * در اين تقدير آشفته پناهم ده ، پناهم ده . . .

نورى

افسانهء نورى ، فرزند مرتضى ، در سال 1354 ش در يزد پاى به عرصهء حيات نهاد . وى تحصيلات خود را تا دورهء كاردانى بهداشت حرفه‌اى ادامه داد . او سرودن شعر را از دورهء دبستان آغاز كرد و موفق به كسب رتبه در مسابقات شعر شده است . نورى بيشتر اشعارى در قالب غزل ، مثنوى و به سبك نيمايى دارد :
ديشب گذشت ، حادثه‌اى اضطراب‌خيز * از بيخِ گوشِ پنجره‌اى آفتاب‌خيز سنگى به وسعتِ دلِ سختِ شهاب‌سنگ * مىرفت سمت آينه دل شتاب‌خيز دست زمين سپر شد و از پشت ابرها * پاشيد بر نگاه من اشكى گلاب‌خيز وقتى خطر كمانه شد و رعد و برق هم * آرام رد شد از بغل چشم خواب‌خيز اعجاز انتظارِ مرا پاره‌پاره كرد * شد آسمان ابرى من هم شهاب‌خيز ديشب قرار بود دلم تا شود و يا . . . * نه بگذريم از اين‌همه بحث عذاب‌خيز حالا به روى آينه لبخند مىزند * مژگان تاب‌خورده و چشمى شراب‌خيز حالا فرارى است تنفر و عشق هم * پيداست در نگاه زنان نقاب‌خيز ديشب گذشت با همه اضطراب و صبح * تقديم شد به عشق ، دلى آفتاب‌خيز
نگاه
زيباترين فرشته دنيا نگاه كن * آبىتر از ترانه دريا نگاه كن تا از كنار پنجره‌ات رد شدم عزيز * چشمم هنوز محو تماشا نگاه كن