تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 637

مساهمون:

ص٦٣٧
چشمهاى نگران را درياب * درد من درد تو است درد من را درياب * التماس نگهم را درياب درد من را درياب
سايهء وحشت
خداوندا به من آرامشى بخش * دلم درياى طوفانى است نگاهم آسمان ابرى پاييز * و دستانم چو بيدى سست و لرزان است قرارم نيست * صبرم نيست توانِ آنكه راه چاره جويم نيست . . . * به زير سايهء وحشت مرا ياراى گفتن نيست * كه ره بسته است و پا خسته است * قرارم از كفم برده است اين بيهوده‌بازيها . . . * در اين بيهوده‌بازيها دلم تسليم تلخىها * دلم تسليم تقدير است و دستانم زِ هَر چاره فرومانده‌ست . . . * دلم درياى طوفانى است و من گم‌گشته در درياى بىساحل * دمى اين سو