دوباره سنگدل شدى ، ز ياد بردهاى مگر ؟ * كه بودهاى ، زمانهاى ، عزيز و آشنا بيا
خبر ندادهاى و من ، بهانهها گرفتهام * منى كه سبز بودهام و عاشق صفا بيا
بدون تو ، بدون تو ، بدون چشمهاى تو * تمام لحظههاى من ، غريب و بينوا بيا
ياورى
فاطمه ياورى ، فرزند حسين ، در دى 1358 ش متولّد شد . وى تحصيلات خود را تا دورهء كارشناسى روانشناسى بالينى ادامه داد . او بيشتر در قالب غزل با مضمون اجتماعى شعر مىسرايد .
پر از گل
جامانده پاى من و تو در جادههايى پُر از گِل * ما را لجن مىكشاند تا انتهايى پر از گِل
در كورهراه تمدن خورشيدِ گمكرده داريم * در جستجوى چه هستيم ؟ با دست و پايى پر از گِل
تشييع مىگردد امروز ، ايمان چشمان انسان * بر شانههاى تعفن ، تابوتهايى پر از گِل
مسحور سجادههايى ، سائيده بر فتنه و رنگ * پيشانى مُهر و تسبيح در انحنايى پر از گِل
در خون و آتش نشستند ، فريادهاى شكسته * بر مصلحت تكيه دادند شمشيرهايى پر از گِل
مائيم و بُتهاى سنگى فتواى خاموشى محض * با يك نماز شكسته با اقتدايى پر از گل
برخيز ! ديگر دعامان ، رنگ اجابت ندارد * پايان آتش نشسته است در ابتدايى پر از گِل
بردار پيشانى از خاك ، تسبيح گوى كه هستى ؟ * تنها خدا مىشناسد انساننمايى پر از گِل
باز فصل زخمى فريادها :
باز فصل زخمى فريادها * كوچه در كوچه شكست يادها
پَرسه در پاييز شهوتهاى شهر * ايستادن در هجوم بادها
گل نمودنهاى آفتپيشگان * برگريز چشم دريازادها
ازدحامِ از تهى لبريزها * قحطسال ميثم و مِقدادها
باور چشم دروغينزادها * پشتْ خنجر خوردن از بيدادها
سايه جُستنهاى بىپايان دل * زير بال وحشى بر بادها
بازهم زندانى عادت شديم * شاعران دادها ، فريادها