چشمهاى نگران را درياب * درد من درد تو است
درد من را درياب * التماس نگهم را درياب
درد من را درياب
سايهء وحشت
خداوندا به من آرامشى بخش * دلم درياى طوفانى است
نگاهم آسمان ابرى پاييز * و دستانم چو بيدى سست و لرزان است
قرارم نيست * صبرم نيست
توانِ آنكه راه چاره جويم نيست . . . * به زير سايهء وحشت
مرا ياراى گفتن نيست * كه ره بسته است و
پا خسته است * قرارم از كفم برده است
اين بيهودهبازيها . . . * در اين بيهودهبازيها
دلم تسليم تلخىها * دلم تسليم تقدير است
و دستانم زِ هَر چاره فروماندهست . . . * دلم درياى طوفانى است
و من گمگشته در درياى بىساحل * دمى اين سو