هر دو لب را بستهام خاموش و سرد * ترك هرگونه تكلّم كردهام
با دل افسردهِ بيمارِ خويش * با نداريها تفاهم كردهام
بر تهاجمهاى ديو وسوسه * با سرشك غم تهاجم كردهام
بر تمام مشكلات زندگى * با دلى خونين تبسم كردهام
عاشقى را پيشه و شهد صفا * من طلب از دولت خُم كردهام
از اوست :
خشكيده لبهاى جهان كو چشمهسارى * آتش گرفته جسم و جان كو چشمهسارى
آفتزده سوز عطش بُستان ما را * پژمرده گلهاى جوان كو چشمهسارى
در پيش رو ما را فقط موج سرابست * آرامش روح و روان كو چشمهسارى
از كوچههاى زندگى كوچيده باران * باران هستىبخشمان كو چشمهسارى
گندم نخورده آبى از سرچشمه عشق * پوسيده در بازار نان كو چشمهسارى
افتاده از معنا گل باغ طراوت * خنياگران آسمان كو چشمهسارى
درهاى خود را بسته بر ما چشمهء نور * « عاشق » ترين مرد زمان كو چشمهسارى
مصدّق منشادى
نامش محمّد على ، فرزند جواد ، شهرت « مصدّق منشادى » ، در شهريور 1329 ش در روستاى منشاد از توابع مهريز پا به عرصهء وجود نهاد . وى تحصيلات ابتدايى را در مدرسهء جلالى منشاد به پايان رساند . او دورهء متوسطه را بهطور متفرقه ادامه داد ، ولى آن را به پايان نرساند . مصدّق منشادى بنا به ذوق شعرى كه در دورهء ابتدايى داشت اشعارى مىسرود . وى اكنون عضو ادبى كتابخانهء مرحوم وزيرى است .
مهديا افسون هر بيگانه را خواهم شكست * جز مى عشق تو هر پيمانه را خواهم شكست
بينم از روى تو اى شمع جهانافروز عشق * شهرت و آوازه پروانه را خواهم شكست
*
ما تهيدستان كويت اى سراپا كبر و ناز * با هزاران آرزو سوى تو مىآييم باز
چون دَرِ رحمت گشودى و نظر كردى به ما * هم گداى دولتيم و هم به شاهى سرفراز