تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 615

مساهمون:

ص٦١٥
ببردى ارث از آدم امامان را تويى خاتم * سراپا همچو پيغمبر ( ص ) همه خُلق و وقار تو شجاعت چون على ( ع ) حِلمت حسن جودت حسينى شد * عبادت گو كه سجادى و باقر اقتدار تو ز مهرت گو جوادى و تقىرفتارُ خود مهدى * ابّهت عسكرى جد گرام تاجدار تو خَلل در نطفه‌اش باشد به حق خالق يكتا * هرآن‌كس نيست روز و شب يقين در انتظار تو به رخ گر پرده‌بردارى به رأى ايزد دانا * كواكب با مه و خورشيد گردد شرمسار تو گلستان مىكنى آفاق را اى حجّت قائم * به آن شمشير بُرّانت كه باشد ذو الفقار تو به روز نيمهء شعبان جهان روشن ز مولودت * خدا بنهاد افلاك و زمين در اختيار تو بهر جايى وجودت را خدا محفوظ مىدارد * چه پروا دارى از دشمن كه خلاق است يار تو به دوزخ تا ابد سوزند آن قومى كه در آخر * سر ايشان جدا گردد به تيغ آبدار تو حسينِ تشنه‌لب جدّ كبارت تا به كى شاها * ببيند صبح و شام آن چشمهاى اشكبار تو تو بايد انتقام از ابن سعد و لشكرش گيرى * كه تا خون بگذرد چون آب اندر رهگذار تو خوش آن‌روز و خوش آن ساعت كه با نطق رسا گويى * الا يا ايها العالم همى نطق و شعار تو من استم حجت قائم به علم رهبران عالم * همه افلاكيان حيران شوند از كارزار تو