تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 616

مساهمون:

ص٦١٦
« لسانى » را بُوَد اميد و بسيارى نمايد صبر * كه تا بيند شها رخسار همچون گل‌عذار تو

منصورى ( سُها )

محمّد حسين منصورى ، متخلّص به « سُها » ، در 19 آبان 1333 ش در يزد به دنيا آمد . تحصيلاتش فوق ديپلم و كارمند آموزش و پرورش است . وى در جوانى به سرودن شعر پرداخت كه نمونه‌اى از آن در ذيل نقل مىشود : زندان دوست‌داشتنى
افسرده مرا ساخته است روح كويرت * اى يزد ، تو زندانى و من كهنه اسيرت خو كرده به ديوار و درت روح و تن من * اى سِجن سكندر نشود دل ز چه سيرت از خاك گهربار تو خيزد همه معدن * در مملكت ما نَبود مثل و نظيرت كوشندگى مردم تو پيش خلايق * گرديده مثل چون همه جا هست سفيرت بخشندگى مردم تو گشته زبانزد * جان در تن مهمان بكنند شاه و فقيرت اين جامع تو شهرهء دهرست به قدمت * حيف است زيارت نكنند خُرد و كبيرت در كلّ بليّات نديدى تو گزندى * چون دست خدا بوده نگهدار و نصيرت خواهم ز خدا باز نبينى تو گزندى * اميد كند حفظ خداوند قديرت هرگه كه رَوم دل شودم تنگ به شبها * و اللّه كه نديدست سُها مثل و نظيرت
او راست :
وسعت دريا ز بارشهاى چشمان من است * خشم درياها نشان از خشم و طغيان من است آن پريشان حالت دريا به هنگام خروش * خود نشان از سينهء دائم خروشان من است آن خروش و آن پريشانى كه دارد موج او * انعكاس جلوه حال پريشان من است چهره خون‌رنگ درياها به هنگام غروب * سرخى رخساره‌ام در هجر جانان من است خشم و شورشهاى هر صبح و پسين او يقين * آذرخشى از لهيب آه سوزان من است همچو خُم گر كف زده بر روى لبهايش بدان * آن كف از جام مى همواره جوشان من است روشناى صبح دريا در پس شبهاى تار * از طلوع صورت آن ماه رخشان من است