« لسانى » را بُوَد اميد و بسيارى نمايد صبر * كه تا بيند شها رخسار همچون گلعذار تو
منصورى ( سُها )
محمّد حسين منصورى ، متخلّص به « سُها » ، در 19 آبان 1333 ش در يزد به دنيا آمد . تحصيلاتش فوق ديپلم و كارمند آموزش و پرورش است . وى در جوانى به سرودن شعر پرداخت كه نمونهاى از آن در ذيل نقل مىشود :
زندان دوستداشتنى
افسرده مرا ساخته است روح كويرت * اى يزد ، تو زندانى و من كهنه اسيرت
خو كرده به ديوار و درت روح و تن من * اى سِجن سكندر نشود دل ز چه سيرت
از خاك گهربار تو خيزد همه معدن * در مملكت ما نَبود مثل و نظيرت
كوشندگى مردم تو پيش خلايق * گرديده مثل چون همه جا هست سفيرت
بخشندگى مردم تو گشته زبانزد * جان در تن مهمان بكنند شاه و فقيرت
اين جامع تو شهرهء دهرست به قدمت * حيف است زيارت نكنند خُرد و كبيرت
در كلّ بليّات نديدى تو گزندى * چون دست خدا بوده نگهدار و نصيرت
خواهم ز خدا باز نبينى تو گزندى * اميد كند حفظ خداوند قديرت
هرگه كه رَوم دل شودم تنگ به شبها * و اللّه كه نديدست سُها مثل و نظيرت
او راست :
وسعت دريا ز بارشهاى چشمان من است * خشم درياها نشان از خشم و طغيان من است
آن پريشان حالت دريا به هنگام خروش * خود نشان از سينهء دائم خروشان من است
آن خروش و آن پريشانى كه دارد موج او * انعكاس جلوه حال پريشان من است
چهره خونرنگ درياها به هنگام غروب * سرخى رخسارهام در هجر جانان من است
خشم و شورشهاى هر صبح و پسين او يقين * آذرخشى از لهيب آه سوزان من است
همچو خُم گر كف زده بر روى لبهايش بدان * آن كف از جام مى همواره جوشان من است
روشناى صبح دريا در پس شبهاى تار * از طلوع صورت آن ماه رخشان من است