*
زلف او بسته به هر موى ، دل غمزدهاى * كس چنين جمع نكرده است پريشانى را
*
لاله با يك داغ دل كى در شمار ما بود * داغهاى سينهء ما بىشمار افتاده است
ابراهيم حسن يزدى « 1 »
ابراهيم حسن يزدى ، متوفّى به سال 1023 قمرى بوده ، يعنى زندگانى او در زمان پادشاهان صفويه طى شده است .
از اوست :
نمىرنجم اگر آن غمزه در قتلم غلو دارد * كه آن كو سينه چاكم ساخت دستى در رفو دارد
باقرى « 2 »
اسمش هم باقر است ، و در زمان شاهعباس به منصب حكومت يزد منصوب شد . ابتدا گويا حاكم بدسلوكى بوده ، ولى بعدا تغيير حال داده و در سلك ادبا درآمده . در كتاب هفتاقليم مسطور است كه ، وى تتبع پارهاى از متداولات كرده ، و شعر نيكو مىگفته است . سال ولادت و وفاتش به دست نيامد .
پيوستن دوستان به هم آسان است * دشوار جدائيست و آخر آنست
شيرينى وصل را نمىدارم دوست * از غايت تلخيى كه در هجرانست
*
بر آن سرم كه كشم دست از سر دنيا * اگر بجا نهدم سر ، ستمگر دنيا
شگفت آنكه دنىزادگان دنيايند * تمام زاده دهر و برادر دنيا
به جان دوست نخواهم بهشت اگر باشد * قصور و كوشك و كاخش برابر دنيا
هامش
( 1 ) . ص 16 از تذكره روشن
( 2 ) . ص 209 جامع مفيدى ( خطى ) ، ص 278 آتشكدهء يزدان ، ص 189 هفتاقليم .