من شمع جانگدازم تو صبح دلگشائى * سوزم گرت نبينم ميرم چو رخ نمايى
*
نسبتى با آفتاب طلعتت مىداشتى * داشتى بر چهره گر زلف معنبر آفتاب
جلوه كن اى آفتاب حسن تا ديگر ز شرم * برنيارد سر از اين فيروزه منظر آفتاب
سرو را تا آفتابم شد رديف نعت « 1 » تو * بر همه سيارگان گرديد سرور آفتاب
كاظم يزدى « 2 »
مؤلف جامع مفيدى او ( كاظم ) را صاحب طبع شيوا دانسته كه گاهى زبان به نظم اشعار مىگشوده است از جمله رباعى زير از نتايج انديشهء اوست :
رباعى
اى با همه بىهمه به صحبت انباز * با وصل تو ماندهام ز ديدار تو باز
كز چشم ترم نگه چو شبنم بر گل * افتد برخت ولى نمىگردد باز
الفتى « 3 »
وى با وحشى بافقى معاصر بوده و علوم رياضى را نيكو مىدانسته . در اوايل جوانى از يزد به هند رفته و در خدمت خان زمان از امراى هند تقرب يافته و هزار روپيه جايزهء بيت ذيل را گرفته است :
مشت خاشاكيم و داريم آتشى همراه خويش * دور نبود گر بسوزيم از شرار آه خويش
*
در من ز بسكه آتش هجر تو كرده كار * دارم دلى كه دوزخ از او هست يك شرار
طوفان هجر برده به جايى سفينهام * كز من هزارساله بود راه تا كنار
هر حسرتى كه راه به جايى نمىبرد * در كوچه فراق به من مىشود دچار
شادى طلاقدادهء صدسالهء من است * با او مرا چه نسبت و او را به من چه كار ؟
هامش
( 1 ) . صفت
( 2 ) . ص 260 از تذكرهء سخنوران
( 3 ) . ص 274 آتشكدهء يزدان - ص 209 جامع مفيدى ، ص 187 هفتاقليم .