تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 598

مساهمون:

ص٥٩٨
*
اكنون نسيم صبح دلاويز و نرم‌خيز * بس سفره‌هاى عِطر ، فروگسترد به خاك انگشت آفتاب تلنگر زند به دشت * از دور پاى شسته و از اوجهاى پاك
*
زان گونه شب ، نپايد بر خاك تا كه هست * قنديلِ روز ، اگرچه نهان پشت كوهها در خون نشسته بايد ، آفاق تا دهد * در آسمان صبح ثمر ، مست كوهها
موهبت
داد به باد چون مَهَم آن‌همه زلفِ تو به تو * قصهء شام سيَهَمْ خلق بخواند موبه‌مو تا كه شراب آتشين ، ريخت ، بشست عقل و دين * جمله شدند همنشين ، مست فتاد ، سو به سو ساكن هر خانه نشد ، رام به هر دانه نَبُد * خون معاشقان خود ، خواست به دهر ، جو به جو شوخ خرامانش مخوان ، جانِ جهان بود از آن * خُرد و كلان پِيَشْ روان ، شهر به شهر كو به كو زان همه جمع پُرسخن ، هيچ نديد غير فن * خاست نگاه سوى من كرد و نشست روبه‌رو

على بيكى ( بيكى )

اكبر على بيكى ، متخلّص به بيكى ، در سال 1325 ش در تفت متولّد شد . وى تحصيلات خود را تا دورهء كارشناسى زبان و ادبيات فارسى ادامه داد و اكنون دبير ادبيات ( راهنمايى جانبازان ) است . او شعر را با شركت در مسابقات برنامه‌هاى اجتماعى راديو مركز يزد شروع كرد و مجموعهء شعرى به نام « برگ سبز » دارد كه نمونه‌اى از آن نقل مىشود : مادر
مادر هميشه ورد زبانم ثناى تو * جان نيست تحفه‌اى كه نمايم فداى تو