تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 42

مساهمون:

ص٤٢
وحشى تو برون نامده از سعى كم خويش * ور نه دَرِ اين خانه به روى همه باز است
غزل
اى قامت تو جلوه ده شيوه‌هاى حُسن * در هر كرشمهء تو نهان شد اداى حُسن خواهى ببخش ، خواه بكش ، ناپسند نيست * مستحسن است هرچه بود اقتضاى حُسن سلطان حُسن هرچه كند حكم ، حكم اوست * بگذار كار حُسن ، به تدبير و راى حُسن اين حُسن پنج روز به يوسف وفا نكرد * زنهار اعتماد مكن بر وفاى حُسن گوئى بزن كه حال جهان نيست برقرار * حالا كه در ركاب مراد است پاى حُسن « وحشى » من و گدائى خوبان كه اين گروه * سلطان عالمند ز فرّ و بهاى حُسن
از اوست :
آمد آمد حسن در رَخش غرور انگيختن * اينك اينك عشق مىآيد بشور انگيختن هركه را كحل محبت چشم جان روشن نساخت * روز حشرش همچنان خواهند كور انگيختن پا به حرمت نه ، در اين وادى كه موسى حد نداشت * كرد نعلين از تجليگاه طور انگيختن رسم بزم ماست دود از دل برآوردن نخست * سوختن چون عود و چون مجمر بخور انگيختن دست كردن در كمر با عشق كار عقل نيست * فتنه‌اى نتوان براى خود به زور انگيختن عرصهء عشق و حريف ما چنين منصوبه باز * سخت بازى چيست بازيهاى دور انگيختن خيز و دامن برفشان « وحشى » كه كار دهر نيست * جز غبار فتنه و گرد فتور انگيختن
* * *
ز كويت بار بستم من نگاهى زاد را هم كُن * ز تقصير عنايت يك تبسّم عذر خواهم كن ره آوارگى در پيش و از پى ديدهء حسرت * وداعى نام نِه ، اين راه چشمى بر نگاهم كن ز كوى او كه كار پاسبان كعبه مىكردم * خدايا بىضرورت گر روم سنگ سياهم كن بخوان اى عشق افسونى و آن افسون بِدَم بر من * مرا بال‌وپرى ده مرغ آن پروازگاهم كن بكنعانم مبر اى بخت من يوسف نمىخواهم * ببر آنجا كه كوى اوست در زندان چاهم كن ز صد فرسنگ از پشت حريفان جسته پيكانم * مرو نزديك آن « وحشى » حذر از تير آهم كن
تذكره شعراى يزد — صفحة 42 | عباس فتوحى يزدى