دل كويرى ما مانده است منتظرت * دل درخت براى بهار لك زده است
پابوس حقيقت
امشب اى درد مرا گم كن و تنها بگذار * و مرا با دل گم كردهام اينجا بگذار
يك شب اى عشق به پابوس حقيقت برخيز * روى چشم همهء ثانيهها پا بگذار
وقتى از كعبهء احرام تو برمىگردى * دل خود را به تماشاى صفا جا بگذار
تا به كى اينهمه مخفى شدن از تقديرم * مثل موسى تو مرا نيز به دريا بگذار
امشب اى اشك ببار و همه جا را پر كن * روى دامان دعا دست تمنّا بگذار
سعادتمند
فرزانه سعادتمند در سال 1364 ش در يزد چشم به جهان گشود و اكنون در مقطع دبيرستان به تحصيل مشغول است . وى سرودن شعر را در دورهء دبيرستان آغاز كرد و « زندگى و گرداب » عنوان غزلهايى است كه در ذيل نقل مىشود :
زندگى
يكعمر زنده بودم اما نزيستم * من بارها گناه خودم را گريستم
صدسال سطرِ بودن خود را قدم زدم * هرگز نشد ز خويش بپرسم كه كيستم ؟
وقتى هواى مرگ وجود مرا گرفت * هى نعره زد بيا و مگو اينكه چيستم !
گفتم براى چند دقيقه درنگ كن * بگذار در كنار غزلها بايستم
حالا به روى سنگ مزارم نوشتهام * يكعمر زنده بودم اما نزيستم
گرداب
سراپا اشتها گرديد و آمد بارها گرداب * و آخر حسّ من را خورد اين بىانتها گرداب
در آنسو ساحلى از يك نگاه سبز سر مىرفت * و اينسو پرسشم تا قتل خود مىرفت با گرداب
و حتى آفتابم را كفن مىكرد و بىپروا * فقط فرياد مىكردم چرا آخر ؟ چرا ! گرداب ؟
تمام واژهايم مُرد ، من هم انبساطم را * زدم بر صخرهاى از درد و ديدم خويش را گرداب
و اينك در سكوتم لابهلاى وهم مىمانم * و مىدانم كه مىميرم كنار اين بلا گرداب